گفته مي شود كه اولين بار دقيقا يكي دو قرن پيش يك مرد غارنشين مجبور شد استخوانهاي جمع شده درون غار را به دستور همسرش بيرون بريزد و اين همان زمان شروع "زباله بري" مردان در تاريخ است !
به نظر اين موضوع مراقبت يا به عبارتي پاييدن خانوم ها از آقايان هم بايد مثل گذاشتن زباله دم در، ريشه تاريخي داشته باشد .
احتمال مي رود كه در دوران سنگي هم چنين مسائلي وجود داشته است . در نظر داشته باشيد مرد مي گويد : دارم ميرم شكار! و خانوم مي گويد : سنگ چخماق يادت نره ! و مرد سنگ چخماق را با خود برده و پس از مسافتي با سنگ چخماق آتشي روشن مي كند و برگ هاي شاخه هاي تر را مي سوزاند تا دودش مشخص كند كه او در كدام منطقه است و خداي نكرده با دوستانش نرفته آب تني !
و در ميان مردان آن زمان ، بوده است كه آتش روشن كرده است و سپس به مرد بدبختي شكاري هديه مي كند تا آن آتش را روشن نگاه دارد و خود رفته آب تني !
حال چندين هزار سال بعد را تصور كنيد :
مرد براي جمع آوري هيزم با همسرش خداحافظي مي كند به قصد جنگل . زن مي گويد : شاخ گاو يادت نره ! ومرد شاخ گاو را برداشته ، سوار بر اسب به جنگل مي زند . در ميانه هاي راه شروع مي كند به دميدن به درون آن شاخ و هر پنج دقيقه آن را به صدا در مي آورد تا زن بداند كه او حالش خوب است و مهم تر از همه اين كه با دوستانش – مثلا – نرفته آب تني !
و درميان مردان آن زمان ، بوده است مردي كه هم آن صدا را در مي آورده و هم با دوستانش آب تني كرده است .
حالا ساليان سال بعد را تصور كنيد كه مردي لباس فاخر درباري پوشيده است و به همسرش مي گويد : پيكي آمده و مي گويد حضرت اشرف مرا فرا خوانده است . و همسرش ضمن بدرقه ، مي گويد : كبوترا رو با خودت ببر!
و مرد جعبه كبوتران را زير بغل مي زند و با كالسكه اي كه بيرون به انتظارش است به سوي كاخ حركت مي كند . هنوز زماني از صحبت با پادشاه نمي گذرد كه مرد از حضرت اشرف عذرخواهي مي كند و به سوي پنجره كاخ مي رود نوشته اي را به پاي كبوتر مي بندد و كبوتر را پرواز مي دهد . كبوتر خبر خواهد داد كه وزير نزد پادشاه مشغول رسيدگي به امور مملكت است نه جاي ديگر!
و در اين ميان آن زمان ، بوده است مردي كه پرندگان را به پيشكار داد تا هر نيم ساعت كبوتري بپراند و خود با پادشاه رفته آب تني !
حال صدها سال بعد را در نظر بگيريد . مرد كتش را مي پوشد و كلاهش را روي سر مي گذارد رو به همسرش مي كند و مي گويد : ماه بانو! بايد بروم . ماه بانو مي گويد :پيغام يادت نره . مرد كيفش را برمي دارد و به سوي بلديه حركت مي كند . هنوز ساعتي نگذشته كه گوشي تلفن را برمي دارد و از تلفنچي مي خواهد كه منزل را بگيرد . همسرش گوشي را برمي دارد و به او مي گويد كه در بلديه مشغول رسيدگي به امورعمراني شهر است و خداي نكرده جاي ديگري نرفته است !
و در ميان مردان آن زمان ، بوده است مردي كه از جاي ديگري با تلفن حرف زده است و پس از آن با دوستانش رفته آب تني !
حال به امروز مي رسيم . در نظر داشته باشيد مرد شيك و پيك مي كند ، ادكلن زده و اصلاح كرده لباسش را مي پوشد و از همسرش خداحافظي مي كند . زنش مي گويد: فري جون !موبايل يادت نره ! و مرد همراهش را برمي دارد سوار ماشين مي رود بوتيكش . او هر پنج دقيقه يك بار براي همسرش پيامك مي فرستد و هر نيم ساعت هم از تلفن ثابت به منزل زنگ مي زند تا همسرش بداند كه او در محل كارش است ونرفته جاي ديگر .
و در ميان مردان اين زمان ، هست مردي كه هم از موبايلش پيامك بدهد و هم با تلفن بي سيم با برد بالا با همسرش تماس بگيرد و در عين حال برود آب تني !
و در نظر داشته باشيد ده سال بعد را مرد لباسش را مي پوشد و مي خواهد از منزل خارج شود كه همسرش به او مي گويد : عزيزم " آي پادت" (ipod) يادت نره ! و مرد آي پادش را برمي دارد واز منزل مي زند بيرون . او ساعت ها در شركت كار مي كند بدون آن كه پيامكي بدهد يا تلفني به همسرش بزند . همسرش در منزل لحظه به لحظه از طريق سيستم GPS او را چك مي كند كه مطمئن شود كه در شركت حضور دارد و خداي ناكرده نرفته جاي ديگر .
و در ميان مردان آن زمان ، خواهد بود مردي كه "آي پادش" را به همراه پول چاي به آبدارچي بدهد كه در محل كار باقي بماند و شماره خود را به سيم كارت شارژي خود دايورت كند و خود با همكارانش برود آب تني !
نكته : با پيشرفت تكنولوژي ، راهكارهاي مراقبت و نيز پيچاندن ! هم توسعه پيدا خواهد كرد و پيش بيني اينكه در آخر كدام يك پيروز ميدان خواهند بود چيزي است شبيه اين كه اول تخم مرغ وجود داشته يا مرغ !