عشق

عشق
عشق
عشق
عشق

 

 

به خدا عشق به رسوا شدنش می ارزد

و  به مجنون  و به لیلا شدنش می ارزد

دفتر قلب مرا  وا كن  و نامی بنویس ...

سند عشق  ، به امضا شدنش می ارزد

گرچه ! من ، تجربه‌ای از نرسیدن‌ هایم !

كوشش رود ، به دریا شدنش می ارزد

كیستم ؟...باز همان آتش سردی كه هنوز

حتم دارد ...  كه به احیا شدنش می ارزد

با دو دست تو ،  فرو ریختنِ  ٍ  دم به دمم

به همان لحظه‌ی  بر پا شدنش می ارزد ...

دل من در سبدی ـ عشق ـ به نیل تو سپرد

نگهش دار ! به موسی شدنش می ارزد

سال‌ها ، گرچه  كه در پیله بمانَد غزلم

صبر این كرم ، به زیبا شدنش می ارزد

 

راز یک ازدواج پایدار کشف شد!

 

نتایج بررسیهای پژوهشگران انگلیسی نشان می دهد که کلید یک ازدواج موفق و پایدار در این است که مردان در نظافت خانه به همسران خود کمک کنند.

محققان مدرسه اقتصاد لندن در بررسیهای خود کشف کردند که راز یک زندگی زناشویی موفق در کارهای خانه نهفته است.

برپایه این بررسیها، مردانی که در برق انداختن کف پوش خانه و نگهداری از فرزندان به همسر خود کمک می کنند با کمترین میزان خطر جدا شدن مواجهند.

بی شک این خبر برای مردانی که ترجیح می دهند به جای کمک کردن در کارهای خانه، بقای زندگی خود را با خرید یک هدیه تضمین کنند چندان خوشایند نیست.

این محققان به منظور دستیابی به این نتایج سه هزار و 500 زوج انگلیسی دارای فرزندان متولد شده در دهه 70 را مورد بررسی قرار دادند و از آنها سئوالات دقیقی در مورد انجام کارهای خانه، نگهداری از بچه ها زمانی که آنها زیر پنج سال داشتند و خرید خانه پرسیدند.

این بررسیها نشان داد که بیش از نیمی از مردان هیچ کاری در خانه انجام نمی دادند. در حالی که یک چهارم مصاحبه شوندگان اظهار داشتند که حداقل دو مورد از این تکالیف را انجام می دادند. یک چهارم بقیه نیز حداکثر سه یا چهار مورد از این کمکها را می کردند.

نتایج این بررسیها حاکی از آن است که حدود هفت درصد از زوجهای شرکت کننده پیش از آنکه فرزندان آنها به سن 10 سالگی برسد از هم جدا شدند و 20 درصد از زوجها نیز تا پیش از رسیدن تولد 16 سالگی فرزند خود جدا شده بودند.

سایر مردانی که در کارهای خانه به ویژه نظافت و نگهداری از فرزندان به همسر خود کمک می کردند ازدواج پایدارتری داشتند.

براساس گزارش تلگراف، این محققان در این خصوص توضیح دادند: "خطر طلاق در بین مادرانی که بیرون از خانه کار می کنند زمانی که مرد در کارهای خانه کمک و از بچه ها مراقبت می کند تا حد چشمگیری کاهش می یابد (آمار طلاق در بین زنانی که بیرون از خانه کار می کنند بسیار بالا است). در حالی که ازدواجهایی که در آن پدر کار نمی کند و تمام وقت خود را به کارهای خانه اختصاص می دهد به همان پایداری ازدواجهای سنتی است که در آن مرد باید بیرون از خانه کار کند و زن باید به کارهای خانه رسیدگی کند."

نتایج این تحقیقات نشان می دهد با توجه به اینکه انتظارات و توقعات زنان و مردان از سال 1975 تاکنون تغییر کرده است میان رفتار شوهران و ثبات زندگی زناشویی یک ارتباط مستقیم وجود دارد.

قبل و بعد از ازدواج آقایان

 

قبل از ازدواج:خوابيدن تا لنگ ظهر

بعد از ازدواج:بيدار شدن زودتر از خورشيد

نتيجه اخلاقي:سحر خيز شدن

قبل از ازدواج:رفتن به سفر بي اجازه

بعد از ازدواج:رفتن به حياط با اجازه

نتيجه اخلاقي:معتبر شدن

قبل از ازدواج:خوردن بهترين غذاها بي منت

بعد از ازدواج:خوردن غذا هاي سوخته با منت

نتيجه اخلاقي:تقويت معده

قبل از ازدواج:استراحت مطلق بي جر و بحث

بعد از ازدواج:كار كردن در شرايط سخت

نتيجه اخلاقي:ورزيده شدن

قبل از ازدواج:ديد و بازديد از اماكن تفريحي

بعد از ازدواج:سر زدن به فاميل خانوم

نتيجه اخلاقي:صله رحم

قبل از ازدواج:آموزش گيتار و سنتور و غيره

بعد از ازدواج:آموزش بچه داري و شستن ظرف

نتيجه اخلاقي:همدردي با مردها

قبل از ازدواج:گرفتن پول تو جيبي از پاپا

بعد از ازدواج:دادن كل حقوق به خانوم

نتيجه اخلاقي:مستقل شدن

قبل از ازدواج:ايستادن در صف سينما و استخر

بعد از ازدواج:ايستادن در صف شير و گوشت

نتيجه اخلاقي:آموزش ايستادگي

قبل از ازدواج:رفتن به سفرهاي هفتگي

بعد از ازدواج:در حسرت رفتن به پارك سر كوچه

نتيجه اخلاقي:امنيت كامل

کلینیک خدا

 

 

به کلینیک خدا رفتم تا چکاپ همیشگی ام را انجام دهم، فهمیدم که بیمارم ............ ...

خدا فشار خونم را گرفت، معلوم شد که لطافتم پایین آمده.

زمانی که دمای بدنم را سنجید، دماسنج 40 درجه اضطراب نشان داد.

آزمایش ضربان قلب نشان داد که به چندین گذرگاه عشق نیاز دارم، تنهایی سرخرگهایم را مسدود

کرده بود و آنها دیگر نمی توانستند به قلب خالی ام خون برسانند.

به ارتوپد رفتم چون دیگر نمی توانستم با دوستانم باشم و آنها را در آغوش بگیرم.

بر اثر حسادت زمین خورده بودم و چندین شکستگی پیدا کرده بودم

فهمیدم که مشکل نزدیک بینی هم دارم، چون نمی توانستم دیدم را از اشتباهات اطرافیانم فراتر ببرم.

زمانی که از مشکل شنوایی ام شکایت کردم معلوم شد که مدتی است که صدای خدا را آنگاه که در طول روز با من سخن می گوید نمی شنوم

 

خدای مهربانم برای همه این مشکلات به من مشاوره رایگان داد. به شکرانه اش تصمیم گرفتم از این پس

تنها از داروهایی که در کلمات راستینش برایم تجویز کرده است استفاده کنم.

 

هر روز صبح یک لیوان قدردانی بنوشم

قبل از رفتم به محل کار یک قاشق آرامش بخورم

هر ساعت یک کپسول صبر، یک فنجان برادری و یک لیوان فروتنی بنوشم.

زمانی که به خانه برمیگردم به مقدار کافی عشق بنوشم و

زمانی که به بستر می روم دو عدد قرص وجدان آسوده مصرف کنم.

سلف سرویس زندگی

 

امت فاكس، نويسنده و فيلسوف معاصر، هنگامي كه براي نخستين بار به آمريكا رفته بود براي صرف غذا به رستوراني رفت.

 او كه تا آن زمان، هرگز به چنين رستوراني نرفته بود در گوشه اي به انتظار نشست با اين نيت كه از او پذيرايي شود. اما هر چه لحظات بيشتري سپري مي شد ناشكيبايي او از اينكه مي ديد پيشخدمت ها كوچكترين توجهي به او ندارند، شدت گرفت. از همه بدتر اينكه مشاهده مي كرد كساني پس از او وارد شده بودند و در مقابل بشقاب هاي پر از غذا نشسته و مشغول خوردن بودند.

او با ناراحتي به مردي كه بر سر ميز مجاور نشسته بود نزديك شد و گفت: «من حدود بيست دقيقه است كه در اينجا نشسته ام بدون آنكه كسي كوچكترين توجهي به من نشان دهد. حالا مي بينم شما كه پنج دقيقه پيش وارد شديد با بشقابي پر از غذا در مقابلتان اينجا نشسته ايد! موضوع چيست؟ مردم اين كشور چگونه پذيرايي مي شوند؟»

مرد با تعجب گفت: «ولي اينجا سلف سرويس است.» سپس به قسمت انتهايي رستوران جايي كه غذاها به مقدار فراوان چيده شده بود، اشاره كرد و ادامه داد: «به آنجا برويد، يك سيني برداريد و هر چه مي خواهيد، انتخاب كنيد، پول آن را بپردازيد، بعد اينجا بنشينيد و آن را ميل كنيد!»

امت فاكس، كه قدري احساس حماقت مي كرد، دستورات مرد را پي گرفت. اما وقتي غذا را روي ميز گذاشت ناگهان به ذهنش رسيد كه زندگي هم در حكم سلف سرويس است. همه نوع رخدادها، فرصت ها، موقعيت ها، شادي ها،سرورها و غم ها در برابر ما قرار دارد. در حالي كه اغلب ما بي حركت به صندلي خود چسبيده ايم و آن چنان محو اين هستيم كه ديگران در بشقاب خود چه دارند و دچار شگفتي شده ايم كه چرا او سهم بيشتري دارد؟ و هرگز به ذهنمان نمي رسد خيلي ساده از جاي خود برخيزيم و ببينيم چه چيزهايي فراهم است. سپس آنچه مي خواهيم برگزينيم

آب تنی

 

گفته مي شود كه اولين بار دقيقا يكي دو قرن پيش يك مرد غارنشين مجبور شد استخوانهاي جمع شده درون غار را به دستور همسرش بيرون بريزد و اين همان زمان شروع "زباله بري" مردان در تاريخ است !

به نظر اين موضوع مراقبت يا به عبارتي پاييدن خانوم ها از آقايان هم بايد مثل گذاشتن زباله دم در، ريشه تاريخي داشته باشد .

احتمال مي رود كه در دوران سنگي هم چنين مسائلي وجود داشته است . در نظر داشته باشيد مرد مي گويد : دارم ميرم شكار! و خانوم مي گويد : سنگ چخماق يادت نره ! و مرد سنگ چخماق را با خود برده و پس از مسافتي با سنگ چخماق آتشي روشن مي كند و برگ هاي شاخه هاي تر را مي سوزاند تا دودش مشخص كند كه او در كدام منطقه است و خداي نكرده با دوستانش نرفته آب تني !

و در ميان مردان آن زمان ، بوده است كه آتش روشن كرده است و سپس به مرد بدبختي شكاري هديه مي كند تا آن آتش را روشن نگاه دارد و خود رفته آب تني !

حال چندين هزار سال بعد را تصور كنيد :

مرد براي جمع آوري هيزم با همسرش خداحافظي مي كند به قصد جنگل . زن مي گويد : شاخ گاو يادت نره ! ومرد شاخ گاو را برداشته ، سوار بر اسب به جنگل مي زند . در ميانه هاي راه شروع مي كند به دميدن به درون آن شاخ و هر پنج دقيقه آن را به صدا در مي آورد تا زن بداند كه او حالش خوب است و مهم تر از همه اين كه با دوستانش – مثلا – نرفته آب تني !

و درميان مردان آن زمان ، بوده است مردي كه هم آن صدا را در مي آورده و هم با دوستانش آب تني كرده است .

حالا ساليان سال بعد را تصور كنيد كه مردي لباس فاخر درباري پوشيده است و به همسرش مي گويد : پيكي آمده و مي گويد حضرت اشرف مرا فرا خوانده است . و همسرش ضمن بدرقه ، مي گويد : كبوترا رو با خودت ببر!

و مرد جعبه كبوتران را زير بغل مي زند و با كالسكه اي كه بيرون به انتظارش است به سوي كاخ حركت مي كند . هنوز زماني از صحبت با پادشاه نمي گذرد كه مرد از حضرت اشرف عذرخواهي مي كند و به سوي پنجره كاخ مي رود نوشته اي را به پاي كبوتر مي بندد و كبوتر را پرواز مي دهد . كبوتر خبر خواهد داد كه وزير نزد پادشاه  مشغول رسيدگي به امور مملكت است نه جاي ديگر!

و در اين ميان آن زمان ، بوده است مردي كه پرندگان را به پيشكار داد  تا هر نيم ساعت كبوتري بپراند و خود  با پادشاه رفته آب تني !

حال صدها سال بعد را در نظر بگيريد . مرد كتش را مي پوشد و كلاهش را روي سر مي گذارد رو به همسرش مي كند و مي گويد : ماه بانو! بايد بروم . ماه بانو مي گويد :پيغام يادت نره . مرد كيفش را برمي دارد و به سوي بلديه حركت مي كند . هنوز ساعتي نگذشته كه گوشي تلفن را برمي دارد و از تلفنچي مي خواهد كه منزل را بگيرد . همسرش گوشي را برمي دارد و به او مي گويد كه در بلديه مشغول رسيدگي به امورعمراني شهر است  و خداي نكرده جاي ديگري نرفته است !

و در ميان مردان آن زمان ، بوده است مردي كه از جاي ديگري با تلفن حرف زده است و پس از آن با دوستانش رفته آب تني !

حال به امروز مي رسيم . در نظر داشته باشيد مرد شيك و پيك مي كند ، ادكلن زده و اصلاح كرده لباسش را مي پوشد و از همسرش خداحافظي مي كند . زنش مي گويد: فري جون !موبايل يادت نره ! و مرد همراهش را برمي دارد سوار ماشين مي رود بوتيكش . او هر پنج دقيقه يك بار براي همسرش پيامك مي فرستد و هر نيم ساعت هم از تلفن ثابت به منزل زنگ مي زند تا همسرش بداند كه او در محل كارش است ونرفته جاي ديگر .

و در ميان مردان اين زمان ، هست مردي كه هم  از موبايلش پيامك بدهد و هم با تلفن بي سيم با برد بالا با همسرش تماس بگيرد و  در عين حال برود آب تني !

و در نظر داشته باشيد ده سال بعد را مرد لباسش را مي پوشد و مي خواهد از منزل خارج شود كه همسرش به او مي گويد : عزيزم " آي پادت" (ipod) يادت نره ! و مرد آي پادش را برمي دارد واز منزل مي زند بيرون . او ساعت ها در شركت كار مي كند بدون آن كه پيامكي بدهد يا تلفني به همسرش بزند . همسرش در منزل لحظه به لحظه از طريق سيستم GPS او را چك مي كند كه مطمئن شود كه در شركت حضور دارد و خداي ناكرده نرفته جاي ديگر .

و در ميان مردان آن زمان ، خواهد بود مردي كه "آي پادش" را به همراه پول چاي به آبدارچي بدهد كه در محل كار باقي بماند و شماره خود را به سيم كارت شارژي خود دايورت كند و خود با همكارانش برود آب تني !

نكته : با پيشرفت تكنولوژي ، راهكارهاي مراقبت و نيز پيچاندن ! هم توسعه پيدا خواهد كرد و پيش بيني اينكه در آخر كدام يك پيروز ميدان خواهند بود چيزي است شبيه اين كه اول تخم مرغ وجود داشته يا مرغ !

جشنواره شهرمن فرهنگ من در دانشگاه امیر کبیر

 

جهت مشاهده اخبار جشنواره شهرمن فرهنگ من در دانشگاه امیر کبیر اینجا را کلیک کنید

جهت مشاهده گالری تصاویر جشنواره شهرمن فرهنگ من در دانشگاه امیر کبیر اینجا را کلیک کنید

جهت مشاهده غرفه آذربايجان شرقي در نمايشگاه شهرمن فرهنگ من در دانشگاه امیر کبیر اینجا را کلیک کنید

جهت مشاهده نمايشگاه شهرمن فرهنگ من 88 و 87  در دانشگاه امیر کبیر اینجا را کلیک کنید

غرفه مخصوص قره داغ در جشنواره ی شهر من، فرهنگ من

امسال چهارمین دوره ی جشنواره ی « شهر من، فرهنگ من » در تهران برگزار می شود. جشنواره ای که استان های کشور در غرفه های جداگانه به معرفی داشته هایشان می پردازند. جمعی از دانشجویان اهری در دانشگاه های تهران با سعی و کوشش بسیار غرفه ای مخصوص قره داغ در آن جشنواره ترتیب می دهند. فرصتی گرانقدر برای معرفی این خطه ی عزیز. شوق وافرشان را در جلسه ای که با هم داشتیم احساس کردم. این همان موج عاشقانه و خردمندانه ای است که خطه ی قره داغ بدان نیازمند است. آن ها از مسئولان منطقه یاری خواسته اند و امیدواریم به یاری شان بشتابند.  

نمايشگاه و جشنواره شهرمن فرهنگ من سال 1388 در دانشگاه اميركبير تهران

زوج خوشبخت

زوج خوشبخت و موفقی را در این دنیای مجازی می‌شناسم که مدتهاست بدون کوچکترین مشکلی، زندگی‌شان ادامه دارد و هیچ‌وقت هم با هم دعوا و بزن‌بزن نمی‌کنند!!!

یک روز از این زوج موفق سوال کردم:دلیل موفقیت شما در چیست؟ چرا هیچ وقت با هم دعوا نمی‌کنید!!؟
آقاهه پاسخ داد: ببین ‌جانم!، من و خانمم از روز اول، حد و حدود خودمان را مشخص کردیم و قرار شد خانم بنده، فقط در مورد مسائل جزئی حق اظهار نظر داشته باشه و من هم به عنوان یک آقا، فقط در مورد مسائل کلی نظر بدهم!
گفتم: چه خوب! آفرین! زنده‌باد رفیق! تو آبروی همه‌ی ما مردها را خریده‌ای! من بهت افتخار می‌کنم. حالا این مسائل جزئی که خانمت در مورد اون‌ها حق اظهارنظر داره، چی هست!!؟
آقاهه گفت: از روز اول قرار شد خانم بنده فقط در مورد مسائل جزئی نظر بده و تصمیم بگیره،  مسائل بی‌اهمیتی مثل این که ما چند تا بچه داشته باشیم، کجا زندگی کنیم، کی خانه بخریم، ماشین‌مان چه باشد، چی بخوریم، چی بپوشیم و با کی رفت‌و‌آمد کنیم

گفتم: اِ!!! من که رسما هنگ کردم رفیق!پس اون مسائل کلی که تو در موردش نظر می‌دی، چی‌ هست!!؟
آقاهه گفت: من در مورد مسائل کلان بین المللی، نوسانات دلار، قیمت نفت و اوضاع جاری مملکت نظر می‌دهم!!!

چند جمله زیبا

از خدا میخواهم آنچه را که شایسته توست به تو هدیه بدهد، نه آنچه را که آرزو داری،  زیرا گاهی آرزوهای تو کوچک است و شایستگی تو بسیار!

هیچ وقت از مشکلات زندگی ناراحت نشو، کارگردان همیشه سخت ترین نقش ها را به بهترین بازیگر می دهد.

خداوند اگر آرزویی در تو قرار داده،  بدان توانایی آن را در تو دیده است!

باران رحمت خدا همیشه می بارد،  تقصیر ماست که کاسه هایمان را بر عکس گرفته ایم!

دوست داشتن یک نوع باوره، خوش به حال آن باوری که صادقانه باشد.

دوری فقط تعبیریست که فاصله ها از ما دارند، اما بی خبرند از نزدیکی دلهایمان!

زندگی حکمت اوست، زندگی دفتری از حادثه هاست، چند برگی را تو برگ می زنی و مابقی را قسمت

در جاده زندگی مشترك، هر یک از تابلوهای زیر به چه مفهومی اشاره دارند؟

 

الف. فرمان زندگی را از همان اول، خودت به دست بگیر

ب. اگر پرسپولیسی هستی آن گاه همسرت نباید استقلالی باشد

الف. انتخاب همسر از بین آدمهای برجسته
ب. شکم برجسته ممنوع!

 
الف. همیشه راه راست را برو
ب. به طرف منزل مادرزن

الف. لطفا موالیدتان را كنترل كنید!

ب. یکی کمه، دو تا غمه، سه تا که شد خاطرجَمعه!

 
ادامه نوشته

ببینید طرزتفکرمثبت چقدرشانس میاره!

یک آدم خوش شانس
از بدو تولد موفق بودم، وگرنه پام به این دنیا نمی رسید.
از همون اول کم نیاوردم ، با ضربه ی دکتر چنان گریه ای کردم که فهمید جواب های ، هوی است.
هیچ وقت نذاشتم هیچ چیز شکستم بدهد، پی در پی شیر می خوردم و به درد دلم توجه نمی کردم.
این شد که وقتی رفتم مدرسه از هم سن و سالهای خودم بلند تر بودم و همه ازم حساب می بردند.
هیچ وقت درس نمی خوندم، هر وقت نوبت من می شد که برم پای تخته زنگ میخورد، هر صفحه ای از کتاب رو هم که باز می کردم جواب سؤالی بود که معلمم از من می پرسید.
این بود که سال سوم ، چهارم دبیرستان که بودم ، معلمم که منو نابغه میدانست منو فرستاد المپیاد ریاضی !
تو المپیاد مدال طلا بردم ! آخه ورقه ی من گم شده بود و یکی از ورقه ها بی اسم بود منم گفتم یادم رفته بود اسممو بنویسم !
بدون کنکور وارد دانشگاه شدم ؛

 هنوز یک ترم  نگذشته بود که توی راهروی دانشگاه یه دسته عینک پیدا کردم، اومدم بشکنمش که خانمی سراسیمه خودش رو به من رسوند و از اینکه دسته ی عینکش رو پیدا کرده بودم حسابی تشکر کرد وگفت : نیازی به صاف کردنش نیست زحمت نکشید.

 این شد که هروقت چیزی از زمین برمی داشتم ، یهو جلوم سبز می شد و از ای که گمشده اش را پیدا کرده بودم حسابی تشکر می کرد.

 بعدً توی دانشگاه پیچید دختر رئیس دانشگاه ، عاشق ناجی اش شده ،

 تازه فهمیدم که اون دختر کیه و اون ناجی کیه !

یک روز که برای روز معلم  برای یکی از استادام گل برده بودم یکی از بچه ها دسته گلم رو از پنجره شوت کرد بیرون، منم سرک کشیدم ببینم کجاست که دیدم افتاده تو بغل اون دختره !

 خلاصه این شد ماجرای خواستگاری ما و الآن هم استاد شمام !

کسی سؤالی نداره ؟

من زن هستم....

می گویند

مرا آفریدند

از استخوان دنده چپ مردی

به نام آدم

حوایم نامیدند

یعنی زندگی

تا در کنار آدم

یعنی انسان

همراه و هم صدا

باشم

*

 می گویند

میوه سیب را من خوردم

شاید هم گندم را

و مرا به نزول انسان از بهشت

محکوم می نمایند بعد از خوردن گندم

و یا شاید سیب

چشمان شان باز گردید

مرا دیدند

مرا در برگ ها پیچیدند

مرا پیچیدند در برگ ها

تا شاید

راه نجاتی را از معصیتم

پیدا کنند

*

 نسل انسان زاده منست

من

حوا

فریب خوردۀ شیطان

و می گویند

که درد و زجر انسان هم

زاده منست

زاده حوا

که آنان را از عرش عالی به دهر خاکی فرو افکند

*

شاید گناه من باشد

شاید هم از فرشته ای از نسل آتش

که صداقت و سادگی مرا

به بازی گرفت و فریبم داد

مثل همه که فریبم می دهند

اقرار می کنم

دلی پاک

معصومیتی از تبار فرشتگان

و باوری ساده تر و صاف تر از آب های شفاف جوشنده یک چشمه دارم

*

با گذشت قرن ها

باز هم آمدم

ابراهیم زادۀ من بود

و اسماعیل پروردۀ من

گاهی در وجود زنی از تبار فرعونیان که موسی را در دامنش پرورید

گاهی مریم عمران، مادر بکر پیامبری که مسیح اش نامیدند

و گاه خدیجه،  در رکاب مردی که محمد اش خواندند

*

 فاطمه من بودم

زلیخای عزیز مصر و دلباخته یوسف هم

من بودم

زن لوط و زن ابولهب و زن نوح

ملکه سبا

من بودم و

فاطمه زهرا هم من

*

گاه بهشت را زیر پایم نهادند و

گاه ناقص العقل و نیمی از مرد خطابم نمودند

گاه سنگبارانم نمودند و

گاه به نامم سوگند یاد کرده و در کنار تندیس مقدسم

اشک ریختند

گاه زندانیم کردند و

گاه با آزادی حضورم جنگیدند و

گاه قربانی غرورم نمودند و

گاه بازیچه خواهشهایم کردند

*

 اما حقیقت بودنم را

و نقش عمیق کنده کاری شده هستی ام را

بر برگ برگ روزگار

هرگز

منکر نخواهند شد

*

 من

مادر نسل انسان ام

من

حوایم، زلیخایم، فاطمه ام، خدیجه ام

مریمم

من

درست همانند رنگین کمان

رنگ هایی دارم روشن و تیره

و حوا مثل توست ای آدم

اختلاطی از خوب و بد

و خلقتی از خلاقی که مرا

درست همزمان با تو آفرید

*

بیاموز

که من

نه از پهلوی چپ ات

بلکه

استوار، رسا و همطراز

با تو

زاده شدم

بیاموز که من

مادر این دهرم و تو

مثل دیگران

زاده من!

دوستت دارم ...

مینویسم... دوستت دارم چون تنهاترین ستاره زندگی منی

دوستت دارم چون تنها ترین مصراع شعر منی

دوستت دارم چون تنها ترین فکر تنهایی منی

دوستت دارم چون زیباترین لحظات زندگی منی

دوستت دارم چون زیباترین رویای خواب منی

دوستت دارم چون زیباترین خاطرات منی

دوستت دارم چون به یک نگاه عشق منی

 

دوستت  دارم  چون  دوستت دارم…

از عشق باید سخن گفت

از عشق باید سخن گفت ، همیشه از عشق سخن باید گفت
« عشق » در لحظه پدید می آید ، و « دوست داشتن » در امتداد زمان ،این اساسی ترین تفاوت میان عشق و دوست داشتن است .

عشق معیار ها را در هم می ریزد . دوست داشتن بر پایه ی معیار ها بنا می شود ، عشق ناگهانی و ناخواسته شعله می کشد ، دوست داشتن از شناختن و خواستن سرچشمه می گیرد ، عشق قانون نمی شناسد ، دوست داشتن اوج احترام به مجموعه ای از قوانین عاطفی است.

عشق فوران می کند چون آتشفشان و شرّه می کند چون آبشاری عظیم ، دوست داشتن جاری می شود چون رودخانه ای به بستری با شیب نرم
عشق ویران کردن خویش است ، دوست داشتن ساختنی عظیم
عشق دقّ الباب می کند ، مودّب نیست ، حرف شنو نیست ، درس خوانده نیست ،

 درویش نیست ، حسابگر نیست ، سر به زیر نیست ، مطیع نیست ...
عشق ، دیوار را باور نمی کند ، کوه را باور نمی کند ، گرداب را باور نمی کند ، زخم دهان باز کرده را باور نمی کند ، مرگ را باور نمی کند ...


عشق در وهله ی پیدایی دوست داشتن را نفی می کند ، نادیده می گیرد ، پس می زند ، سر می کند و می گذرد ، دوست داشتن نیز ، ناگزیر ، در امتداد زمان ، عشق را دور می کند ، به آسمان می فرستد و چون خاطره ای حرام ، رشته ی نگهبانی به آن می گمارد ، عشق ِسحر است ، دوست داشتن باطل السحِر .

 عشق و دوست داشتن در پی هم می آیند ، اما هرگز در یک خانه منزل نمی کنند .
عشق انقلاب است ، دوست داشتن اصلاح ، میان عشق و دوست داشتن هیچ نقطه ی مشترکی نیست از دوست داشتن به عشق می توان رسید و از عشق به دوست داشتن اما به هر حال این حرکت ، از خود به خود نیست ، از نوعی به نوعی است از خمیده ای به خمیده ای ...

و فاصله ای است ابدی میان عشق و دوست داشتن ، که برای پیمودن این فاصله ، یا باید پرید ، یا باید فروچکید

 

حال و هواي عاشقانه

پري ترشيده بود. 45 سال داشت و سال‌ها بود که توي بايگاني شرکت برادرم کار مي‌کرد. کارش اين بود که نامه‌هاي رسيده را دسته‌بندي و بايگاني مي‌کرد. ظاهرش خيلي بد نبود، معمولي بود. صورتش پف داشت و چشم‌هايش کمي ريز بود. قد و پاهاي کوتاهي داشت. گرد و چاق بود. اغلب کفش ورزشي مي‌پوشيد و اين کفش‌ها اثر زنانگي‌اش را کمتر مي‌کرد. يکي دو بار از پچ پچ و خنده منشي شرکت برادرم فهميدم عاشق شده و با يکي سر و سري پيدا کرده اما يک هفته نگذشته بود که با چشم‌هاي گريان ديدمش که پنهاني آب دماغش را با دستمال کاغذي پاک مي‌کرد. اين اتفاق بي‌اغراق دو سه بار تکرار شده بود اما اين آخري‌ها اتفاق عجيب غريبي افتاد. صبح‌ها آقايي پري را مي‌رساند سر کار که زيباترين دخترها هم دهان شان از تعجب باز مانده بود. فکر کنم اصلاً پري او را به عمد آورد و به همه معرفي کرد تا سال‌ها ناکامي و خواستگار هاي درب و داغونش را جبران کند. آن روزها احساس مي‌کردم پري روي زمين راه نمي‌رود. با اينکه بايگاني کار زيادي نداشت اما پري دائم از پشت ميزش اين طرف و آن طرف مي‌رفت، سر ميز دوستانش مي‌ايستاد و اغلب اين جمله را مي‌شنيدم؛ «وا قربونت برم، قابل نداشت»، يا «نه نگو تو رو خدا، اصلاً.» چنان شاد و شنگول بود که يا همه را به حسادت وامي داشت يا اثر نيروبخشي روي ديگران مي‌گذاشت. اين روزها اندک دستي هم به صورتش مي‌برد و سايه ملايم آبي روي پلک هايش مي‌زد که او را بيشتر شبيه دخترهاي افغان مي‌کرد. ساعت‌ها براي ما زود مي‌گذشت و براي پري دير چون دائم به ساعت روي مچش که در چاقي دستش فرو رفته بود نگاه مي‌کرد و انتظار مي‌کشيد. سر ساعت دو که مي‌شد آقا بهروز مي‌آمد توي شرکت و با حجب و حيا سراغ پري را مي‌گرفت. همه انگار در اين شادي رابطه با آنها شريکند. منشي شرکت مي‌گفت؛ «بفرمايين. بنشينين. پري الان مياد، اتاق آقاي رئيسه.» و آقابهروز که قد بلندي داشت با پاهاي کشيده و موهايي بين بور و خرمايي روي صندلي مي‌نشست و به کسي نگاه نمي‌کرد. چشم مي‌دوخت به زمين تا پري بيايد. وقتي پري از اتاق رئيس مي‌آمد بيرون انگار که شوهرش منتظرش است با صميميتي وصف‌ناپذير مي‌گفت؛ «خوبي الان ميام.» مي‌رفت و کيفش را برمي‌داشت و با آقابهروز از در مي‌زدند بيرون.

 

اين حال و هواي عاشقانه تا مدت‌ها ادامه داشت تا اينکه بالاخره حرف ازدواج و عروسي و قول و قرارهاي بعدي به ميان مي‌آمد. قرار شد در يک شب دل‌انگيز تابستاني عروسي در باغي بزرگ گرفته شود. همه بچه‌هاي شرکت دعوت شدند، حتي رئيس که مطمئن بوديم به دلايل مذهبي در اين گونه مراسم هرگز شرکت نمي‌کند.بعد از آن بود که حال و هواي عاشقانه پري جايش را به اضطراب قبل از ازدواج داد. پري دائم با دخترهاي شرکت حرف مي‌زد و نگران بود عروسي خوب برگزار نشود، غذا خوب نباشد، ميهمان‌ها از قلم بيفتند و هزار تا چيز ديگر که دخترهاي دم بخت تجربه کرده‌اند.

 

حالا شرکت مهندسي آب و خاک برادرم شده بود يک خانواده شاد ولي مضطرب. همه منتظر بودند تا پري را به خانه بخت بفرستند تا اين اطمينان را پيدا کنند که اگر پري با اين بر و رو مي‌تواند شوهري به اين «شاخي» پيدا کند، پس جاي اميدواري براي بقيه بسيار بيشتر است. آقابهروز هم طبق روال سابق صبح‌ها پري را مي‌آورد مي‌رساند و عصرها او را مي‌برد ولي ديالوگ‌ها کمي عوض شده بود و هر کس آقابهروز را مي‌ديد بالاخره تکه‌يي بهش مي‌انداخت؛ درباره داماد بودنش و از اين حرف‌هاي بي‌نمک که به تازه دامادها مي‌زنند. بالاخره مراسم ازدواج نزديک شد و قرار شد در آخرين جمعه مرداد 78 آنها در باغي اطراف کرج عروسي کنند اما سه روز مانده به ازدواج بهروز غيبش زد و تمام پس انداز سال‌ها کار او را با خودش برد. قرار بود پول‌هايشان را روي هم بگذارند و يک خانه نقلي بخرند که نشد و بهروز با ايران اير به ترکيه و از آنجا به استراليا رفت و همه ما را بهت زده کرد. روز شنبه نمي‌دانستيم چطور سر کار برويم و چه جوري توي چشم‌هاي پري نگاه کنيم. حتي مي‌ترسيديم بهش زنگ بزنيم. آقاي رئيس به منشي گفت؛ «قطعاً پري مدتي نمياد، کسي رو جاش بذارين تا حالش بهتر بشه.» اما پري صبح از همه زودتر آمد؛ با جعبه‌يي شيريني. ته چشم‌هايش پر از اشک بود. شيريني را به همه حتي به آقاي رئيس تعارف کرد. منشي که از همه کم حوصله‌تر و فضول‌تر بود در ميان بهت و ناباوري همه ما گفت؛ «مگه برگشته؟» پري گفت؛ «نه سرم کلاه گذاشت ولي مهم نيست. اين چند ماه بهترين روزهاي زندگيم بود.» قطره اشک کوچکي از گوشه چشم هايش پايين ريخت.

ما فهميديم راست مي‌گويد. مهم نيست که سر همه ما کلاه رفته بود، مهم اين بود که ما ماه‌ها روي ابرها بوديم و با حال و هواي پري حال مي‌کرديم.