طنز/ قصه خواستگار قلابی
می شود چاپ در جرآید روز
عکس و شرح حوادث جان سوز
سوژه هاشان ز بس که تکراری است
مایه ی زجر و مردم آزاری است
می شود چاپ در جرآید روز
عکس و شرح حوادث جان سوز
سوژه هاشان ز بس که تکراری است
مایه ی زجر و مردم آزاری است
آخ ... !!! ![]()
قدیما ظرف یکبار مصرف نبود، دختر همسایه دوبار می اومد، یه بار نذری می آورد، یه بار می اومد واسه ظرفش، آدم فرصت فکر کردن و تصمیم گیری داشت. بعد میگن چرا آمار ازدواج کم شده شما دارین فرصتها رو از جوونا می گیرین...
از ما که گذشت ولی الهی من ببریم برای جوونای امروزی
شهین خانم و مهین خانم توی خیابون به هم رسیدن ،بعد از کلی احوالپرسی و چاق سلامتی
شهین خانم پرسید :راستی از دخترت چه خبر؟
دوسالی باید باشه که ازدواج کرده ، از زندگیش راضیه ؟ بچه دار شد؟
مهین خانم یه بادی به غبغب انداخت و گفت :
آره جونم ،این پسره ، شوهرش ، مثل پروانه دور سرش می چرخه ، اون سال اول عروسی که دایم مسافرت بودن ، همه جا رو رفتن دیدن ، عید اون سال هم رفتن اروپا برای من هم یه پالتوی خیلی قشنگ آورده بود ، تو کار های خونه هم نمی گذاره دست از سیاه به سفید بزنه ،وقتی هم که حامله بود دیگه هیچی ، اینقدر بهش می رسید حالا هم که بچه اشون به دنیا اومده تا پوشک بچه رو هم این عوض میکنه ، آره شکر خدا خوشبخت شد بچه ام .
شهین خانم گفت شکر خدا ، ببینم پسرت چیکار میکنه از زنش راضیه !؟
مهین خانم یه آهی کشید و یه پشت چشم اومد که ای خواهر نگو که دلم خونه ، پسر بد بختم هر چی در میاره همش خرج مسافرت این دختره میکنه ، انگار زمین خونه اشون میخ داره اون سال اول که اصلا توی خونه بند نبودن ،اصلا فکر نمیکرد که بابا این بدبخت خرج این همه سفر رو از کجا بیاره ، بعدش هم عیدیه رفتن دبی ،دختره برا ننه اش رفته بود یه پالتو خریده بود ۱۰۰ دلار، پسره شده حمال خونواده زنش، طفلک بچه ام توی خونه عین یه کلفت کار میکنه ،زنه دست از سیاه به سفید نمی زنه ، حامله که شده بود این پسره دیگه رسما شده بود زن خونه،بعد هم که زایمان کرد حتی پوشک بچه اش رو میده این پسر بد بخت عوض میکنه ،آره خواهر طفلکم بدبخت شد
هیزم شکنی مشغول قطع کردن یه شاخه درخت بالای رودخونه بود، تبرش افتاد تو رودخونه.
وقتی در حال گریه کردن بود، یه فرشته اومد و ازش پرسید: چرا گریه می کنی؟
هیزم شکن گفت: تبرم توی رودخونه افتاده.
فرشته رفت و با یه تبر طلایی برگشت و از هیزم شکن پرسید:"آیا این تبر توست؟"
هیزم شکن جواب داد: "نه"
فرشته دوباره به زیر آب رفت و این بار با یه تبر نقره ای برگشت و پرسید: آیا این تبر توست؟
دوباره، هیزم شکن جواب داد: "نه".
فرشته باز هم به زیر آب رفت و این بار با آهنی برگشت و پرسید: آیا این تبر توست؟
جواب داد: آره.
فرشته از صداقت مرد خوشحال شد و هر سه تبر را به اوداد و هیزم شکن خوشحال روانه خونه شد.
روزی دیگر هیزم شکن وقتی داشت با زنش کنار رودخونه راه می رفت زنش افتاد توی همان رودخانه. هیزم شکن داشت گریه می کرد که فرشته باز هم اومد و پرسید که چرا گریه می کنی؟ اوه فرشته، زنم افتاده توی آب.
فرشته رفت زیر آب و با جنیفر لوپز برگشت و پرسید: زنت اینه؟ هیزم شکن
زد: آره!
فرشته عصبانی شد. " تو تقلب کردی، این نامردیه "
هیزم شکن جواب داد : اوه، فرشته من منو ببخش. سوء تفاهم شده. می دونی، اگه به جنیفر لوپز "نه" می گفتم تو می رفتی و با کاترین
زتاجونز می اومدی.و باز هم اگه به کاترین زتاجونز "نه" میگفتم، تو می رفتی و با زن خودم می اومدی و من هم می گفتم آره. اونوقت تو هر سه تا رو به من می دادی. اما فرشته، من یه آدم فقیرم و توانایی نگهداری سه تا زن رو ندارم، و به همین دلیل بود که این بار گفتم آره.
نکته اخلاقی:
هر وقت مردی دروغ میگه به خاطر یه دلیل شرافتمندانه و مفیده![]()
مژده ای دل مسیحا نفسی میاید
شوهر خوب مگر گیر کسی میاید
(خواهر حافظ)
واسه چي؟ ميگه : والا من هر كاري ميكردم هر جايي مي پيچيدم ميگفت :
يا اباالفضل ...
يا حضرت عباس...
يا امام حسين
****************************
اولی: امان از دست این زنها! زنم تمام دارائی ام را برداشت و رفت
دومی: خوش به حالت! زن من تمام دارائی ام رو برداشت و نرفت
*****************************
زن: عزیزم! یادته روز خواستگاری وقتی ازت پرسیدم چرا می خوای با من ازدواج کنی، چی گفتی؟
شوهر: آره، خوب یادمه
گفتم: می خواهم یک نفر را در زندگی خوشبخت کنم. زن: خوب، پس چی شد؟
شوهر: خوب، خوشبخت کردم دیگه
زن: کیو خوشبخت کردی؟
شوهر: همون بیچاره ای رو که ممکن بود با تو ازدواج کنه
*****************************************
مردی تعریف می کرد که با دو دوستش به جنگل های آمازون رفته بود و در آنجا گرفتار قبیله زنان وحشی شدند و آنها دو دوستش را کشتند. وقتی از او پرسیدند چرا تو زنده ماندی؟ گفت: زن های وحشی آمازون از هر یک از ما خواستند چیزی را از آنها بخواهیم که نتوانند انجام بدهند. خواسته های دو دوستم را انجام دادند و آنها را کشتند. وقتی نوبت به من رسید به آنها گفتم: لطفا زشت ترین شما مرا بکشد
*****************************************
دو تا دختر داشتند با هم صبحت مي كردند. دختر اولي: تو چرا اينقدر به نامزدت علاقه نشون ميدي؟ دختر دومي:
ميدوني، آخه اون پولداره، ... مهربونه، ... پولداره، ... جوونه، ... پولداره، ... قد بلنده، ... پولداره
۱. غذای شور و سوخته جلوی شوهرتان بگذارید و قبل از اینکه به غذا لب بزند بگویید : اینقدر بدم میاد از مردایی که از غذای زنشون ایراد می گیرن !
۲. هروقت شوهرتان برای شما دسته گل خرید ، بگویید : اِ ، باغچه همسایه چه گلهای قشنگی داره ! چرا کندیشون ؟!
۳. هر وقت شوهرتان برای شما حرفای عشقولانه زد ، به طرز فجیعی از ته حلق بگویید : هوووووووووووووووووق !
۴. هر وقت مادر شوهرتان منزل شما دعوت بود ، به او محل نگذارید و بروید توی اتاقتان روزنامه بخوانید !
۵. هر وقت دیدید شوهرتان مشغول تماشای مسابقه فوتبال می باشد ، به بهانه تماشای عمو پورنگ ، سریع کانال را عوض نمایید !
۶. دائماً در حضور شوهرتان ، از عرضه و توانایی های مردان دیگر تعریف کنید !
۷. برای تولد شوهرتان ، مسواک وخمیر دندان کادو بگیرید و بگویید که عزیزم امیدوارم صد سال زنده باشی و دیگه هیچوقت دهنت بوی گند نده !
۸. اگه شوهرتان با کلی قرض و قوله و وام گرفتن ، برای کادوی تولدتان یک عدد پژو 206 آلبالویی خرید ، با دلخوری بگویید: اگه با خواستگار قبلیم ازدواج می کردم حتما برام یه ماکسیما می خرید !
۹. هروقت دیدید که شوهرتان با خیال راحت خوابیده است ، برای ضد حال زدن به او بگویید : عزیزم میدونی اگه الان مهریم رو مطالبه کنم باید بری گوشه زندان بخوابی ؟
۱۰. هر 5 دقیقه یکبار به محل کار شوهرتان زنگ بزنید و بگویید : عزیزم فقط می خواستم مطمئن بشم که تلفنت مشغول نیست و حواست جمع کارته !
۱۱. هر سال در سالگرد ازدواجتان به همسرتان بگویید : عزیزم ، انگار همین چند سال پیش بود که در یک لحظه خر شدم و بله رو گفتم ! http://tabriz-patoogh.blogfa.com/
۱۲. از همسرتان معنای عشق را بپرسید و بعد از اینکه 2 ساعت عشق را تفسیر کرد و برایتان داستان های عشقی تعریف کرد ، به او بگویید : ابله ! عشق یه چیزی مثل کشک و دوغه ، دروغه خُله ، دروغه !
۱۳. هر وقت ، شوهرتان رازی را برایتان گفت و از شما خواست که پیش خودتان بماند و به کسی نگویید ، سعی کنید ، کسی از دوستان ، فامیل و همسایه ها نماند که این راز به گوشش نرسد !
۱۵. هر وقت به دلیل عمل به توصیه های بالا ، شوهرتان تصمیم به طلاق دادن شما گرفت ، با توجه به قحطی شوهر در جامعه ، با چشمانی پر از اشک به او بگویید : منو ببخش عزیزم. و بعد از اینکه کاملا خر شد ، عمل به توصیه های بالا را از نو تکرار نمایید
وقتی چيز سنگينی داری برات اونو حمل می کنه.
وقتی توی خونه کمد و يخچالو هر چيز سنگين ديگه ای داری برات جا به جا می کنه بدون هيچ منتی!
مرد اين موجود دوست داشتنی ساده که ما کمتر تونستيم درکش کنيم و عمرمونو خيلی احمقانه به مبارزه با اون پرداختيم، هميشه مسئول کار های سنگين و سخته.
خدا می دونه اگه مرد نبود، ما از کدوم کيسه ای اين همه خرج می کرديم؟
و بعد اين که مرد با همه کار کردن سختش، چقدر سخاوتمندانه برای ما چيزای خوب می خره
اگه مرد نبود چه کسی برای ما اين همه لباسا و جواهرات خوشگل می خريد؟ اصلن اگه مردا نبودن ما به چه بهانه ای اين همه لباسای خوشگل طراحی می کرديم و می پوشيديم؟
و اين همه جينگول پينگول به خودمون آويزون می کرديم؟
ما خيلی وقتا فقط برای مردا آرايش می کنيم؟
مردا باعث شدن که ما خوشگل تر به نظر برسيم.
اگه تمام دوستای تو که دخترند ازت تعريف کنند که چقدر اين دفه ابروهاتو قشنگ برداشتی، خداييش با يه بار گفتن يه مرد می تونی عوضش کنی؟
آخه ما چرا انقدر ناجوانمردانه با مردا رفتار می کنيم؟
ما به جای دشمنی و جنگ و انتقام، حقيقتن می تونستيم خودمونو به محبت مردونه بسپاريم؟
چرا به خودمون دروغ می گيم؟
اگه مردا نبودن ما زنده بوديم، زندگی می کرديم، برای خودمون خريد می رفتيم و برای خودمون چيز می خريديم، اما اون حمايت عاطفی عميقی که يه مرد به زن می ده چه کسی به ما می داد؟
همه ما يادمونه که وقتی بچه بوديم و سفر می رفتيم عاشق اين بوديم که بابامون دستمونو تو خيابون تو دستش بگيره و حمايتمون کنه.
جلوی در مغازه ها نق می زديم و عروسک می خواستيم و هيچ وقت پدرمون نمی تونست مقاومت کنه و اونو برای ما می خريد.
چرا ما به جای انتقامو بد جنسی خودمونو نمی سپريم به حمايت و محبت مردانه؟
چرا ما با نق زدن مردامونو داغون می کنيم؟
به نظرم
هيچی برای يه مرد از اين جذاب تر نيست که بهش ياداوری کنيم که چقدر بهش احتياج داريم. چقدر روح مردانه اش به ما آرامش می ده. چقدر اين که در مورد ما در مورد لباسمون و رنگ و مدل موهامون و مدل اين دفه ابرو ها مون نظر می ده، ما رو خوشحال می کنه.
چقدر وقتی که در کنارشيم و اون دست تو جيبش می کنه، برای ما خريد می کنه، و آژانس می گيره تا مثل يه ليدی برمون گردونه خونه ، به ما اطمينان و آرامش می ده.
به نظرم
به عنوان کسی که همه نظريات فمينيستيو خونده و خيلی هم مدافع حقوق زنان هست ، ما با نديده گرفتن مرد ها به خودمون و به اونا ظلم کرديم. اگر مردانه گی يه مردو در نقش يه حامی قوی نديده بگيريم، اونو نابود کرديم و خومونو بيشتر.
ما با حضور مرد هاست که هويت زنانه پيدا می کنيم.![]()
حقيقتن توی دنيا چيزی قشنگ تر از تصوير مردی که جفتشو توی بغل حمايت گرش گرفته هست؟
مردی که کتشو وقت سرما روی شونه های عشقش می اندازه؟
اگه مرد نبود
وقتی که گريه می کرديم، شونه های مردونه کی پنای ترسا و دلهره هامون می شد؟
اگه مرد نبود چه کسی وقت ترس ها به ما پناه می داد؟
چه کسی وقتی همه در رويارويی با احساساتمون حال بدی داشتيم تصميم قاطع و منطقی می گرفت و حرف آخر را می زد؟
چه کسی توی بحران های زندگی مسئولانه قدم اول را برمی داشت؟
کی اشکامونو پاک می کرد؟
کی چتر حمايت گرشو روی سرمون باز می کرد؟
ما برای کی اين همه خوشگل می کرديم؟
به چه اميدی می رفتيم اين همه موهامونو رنگ می کرديم هر ماه و ابروهامونو برمی داشتيم؟
اصلن به چه اميدی زندگی می کرديم؟
البته شما جدی نگیرید![]()
![]()
نام : کمال
کلاس : دبستان
موزو انشا : عزدواج!
هر وقت من یک کار خوب می کنم مامانم به من می گوید بزرگ که شدی برایت یک زن خوب می گیرم .
تا به حال من پنج تا کار خوب کرده ام و مامانم قول پنج تایش را به من داده است .
حتمن ناسرادین شاه خیلی کارهای خوب می کرده که مامانش به اندازه استادیوم آزادی برایش زن گرفته بود. ولی من مؤتقدم که اصولن انسان باید زن بگیرد تا آدم بشود ، چون بابایمان همیشه می گوید مشکلات انسان را آدم می کند .
در عزدواج تواهم خیلی مهم است یعنی دو طرف باید به هم بخورند. مثلن من و ساناز دختر خاله مان خیلی به هم می خوریم .
از لهاز فکری هم دو طرف باید به هم بخورند، ساناز چون سه سالش است هنوز فکر ندارد که به من بخورد ولی مامانم می گوید این ساناز از تو بیشتر هالیش می شود .
در عزدواج سن و سال اصلن مهم نیست چه بسیار آدم های بزرگی بوده اند که کارشان به تلاغ کشیده شده و چه بسیار آدم های کوچکی که نکشیده شده. مهم اشق است !
اگر اشق باشد دیگر کسی از شوهرش سکه نمی خواهد و دایی مختار هم از زندان در می آید.
من تا حالا کلی سکه جم کرده ام و می خواهم همان اول قلکم را بشکنم و همه اش را به ساناز بدهم تا بعدن به زندان نروم .
مهریه وشیر بلال هیچ کس را خوشبخت نمی کند.
همین خرج های ازافی باعث می شود که زندگی سخت بشود و سر خرج عروسی دایی مختار با پدر خانومش حرفش بشود .
دایی مختار می گفت پدر خانومش چتر باز بود..خوب شاید حقوق چتر بازی خیلی کم بوده که نتوانسته خرج عروسی را بدهد. البته من و ساناز تفافق کرده ایم که بجای شام عروسی چیپس و خلالی نمکی بدهیم. هم ارزان تر است ، هم خوشمزه تراست تازه وقتی می خوری خش خش هم می کند!
اگر آدم زن خانه دار بگیرد خیلی بهتر است و گرنه آدم مجبور می شود خودش خانه بگیرد. زن دایی مختار هم خانه دار نبود و دایی مختار مجبور شد یک زیر زمینی بگیرد. می گفت چون رهم و اجاره بالاست آنها رفته اند پایین! اما خانوم دایی مختار هم می خواست برود بالا! حتمن از زیر زمینی می ترسید . ساناز هم از زیر زمینی می ترسد برای همین هم برایش توی باغچه یک خانه درختی درست کردم. اما ساناز از آن بالا افتاد و دستش شکست. از آن موقه خاله با من قهر است .
قهر بهتر از دعواست.آدم وقتی قهر می کند بعد آشتی می کند ولی اگر دعوا کند بعد کتک کاری می کند بعد خانومش می رود دادگاه شکایت می کند بعد می آیند دایی مختار را می برند زندان!
البته زندان آدم را مرد می کند.عزدواج هم آدم را مرد می کند، اما آدم با عزدواج مرد بشود خیلی بهتر است!
این بود انشای من
ولی بجای تاکید روی کیفیتهای منفی زن و مرد چرا روی نقاط مثبت آنان تکیه نکنیم؟
بیاییم از خانم ها شروع کنیم:
زنان مهربان ، عاشق و دلسوزند.
زنان وقتی که خوشحال هستند گریه میکنند.
زنان برای نشان دادن توجه و علاقه همیشه کارهای کوچکی انجام می دهند.
آنان برای دست یابی فرزندانشان به بهترین چیزها از هیچ کاری دریغ نمی کنند.
زنان قدرت این را دارند که حتی وقتی بسییار خسته هستند ونمی توانند روی پای خود بایستند،لبخند بزنند.
آنان می دانند که چگونه یک وعده غذایی را به فرصت تبدیل کنند.
زنان میدانند چگونه از پول خود بهترین بهره را ببرند.
آنان میدانند چگونه یک دوست بیمار را تیمار کنند.
زنان شادی و خنده را بدنیا ارزانی می کنند.
زنان صادق و وفادارند.
زنان در زیر آن ظاهر نرم، اراده پولادین دارند.
آنان برای یاری رساندن به دوستی محتاج همه کار می کنند..
زنان از بی عدالتی به آسانی به گریه می افتند.
آنان می دانند چگونه به یک مرد احساس پادشاه بودن بدهند.
زنان دنیا را مکانی شادتر برای زندگی می سازند.
حالا نوبت مردان است:
همسرم می گفت بد جوری هراسانم همش
در پی آ یینه بین و فال و فنجانم همش
حال و روزم از لحاظ روحی اصلا خوب نیست
هیچ می پرسی چرا در پای قلیانم همش؟
صبح، بی بی گل برایم یک خبر آورده بود
ازهمین رو با تاسف ، کلّه جنبانم همش
عاقبت تصویب شد قانون تجدید فراش
دارم احساس بدی، غمگین و نالانم همش
مثل سیر و سرکه می جوشد دلم ، دلواپسم
چونکه با اسم هوو می لرزد این جانم همش
همسر خوبی نبودم ، می پذیرم کاملا
خاطرت آسوده باشد فکر جبرانم همش
مُرد دیگر آن زن خود خواه لوس بی ادب
بعد از این یک خانم خوش خلق و مامانم همش
بوده ام ولخرج تا امروز اما بعد از این
در پی کفش و لباس و کیف ارزانم همش
هرچه می خواهی برایت می پزم عالی جناب
قرمه سبزی یافسنجان ؟تحت فرمانم همش
جای کافی شاپ و استخر و سونا و سینما
بیشتر پیش شما در خانه می مانم همش
جیغ هایم ، نعره هایم ،اخم هایم را ببخش
یک مریضی بود و فعلا تحت درمانم همش
می گویند در دوران قبل که پاسگاه های ژاندارمری در مناطق مرزی و روستایی و دور
از شهرها وجود داشته و اکثرا ماموران مستقر در آنها از نقاط ديگر برای خدمت
منتقل می شدند باید مدت زيادی را دور از اقوام و بستگان سپری می کردند کما
اینکه سفر و رفت وآمد به سهولت فعلی نبوده شاید بعضی مواقع حتی در طول سال هم
امکانی برای مسافرت ماموران به شهر موطن خود پیش نمی آمد و به همين خاطر
معدود خانه سازمانی در اختیار فرمانده پاسگاه و برخی ماموران ديگر قرار می
گرفت.
همسر یکی از فرماندهان پاسگاه که به تازگی هم ازدواج کرده و چندین ماه از
زندگیشان دور از شهر و بستگان در منطقه خدمت همسرش می گذشت بدجوری دلتنگ
خانواده پدری اش شده بود چندين بار از شوهرش درخواست می کند که برای دیدن پدر
ومادرش به شهرشان به اتفاق هم یا به تنهایی مسافرت کند ولی هر بار شوهرش به
بهانه ای از زیر بار موضوع شانه خالی می کند. زن که در این مدت با چگونگی
برخورد ماموران زیر دست شوهرش و بعضا مکاتبات آنها برای گرفتن مرخصی و غیره هم
کم و وبیش آشنا شده بود به فکر می افتد حالا که همسرش به خواسته وی اهمیتی
قائل نمی شود او هم به صورت مکتوب و به مانند ماموران درخواست مرخصی برای رفتن
و دیدن خانواده اش بکند ، پس دست به کار شده و در کاغذی درخواست کتبی به این
شرح می نویسد:
" جناب .....
فرمانده محترم ...
اینجانب .... همسر حضرتعالی که مدت چندين ماه است پس از ازدواج با شما دور از
خانواده و بستگان خود هستم حال که شما بدلیل مشغله بیش از حد کاری فرصت سفر و
دیدار بستگان را ندارید بدینوسیله درخواست دارم که با مرخصی اینجانب به مدت ..
برای مسافرت و دیدن پدر ومادر واقوام موافقت فرمائيد."
" با احترام ..... همسر شما "
و نامه را در پوشه مکاتبات همسرش می گذارد.
چند وقت بعد جواب نامه به این مضمون بدستش میرسد:
*"*سرکار خانم...
عطف به درخواست مرخصی سرکار عالی جهت سفر برای دیدار اقوام *با درخواست شما به
شرط تامین جانشین موافقت میشود."*
فرمانده ...
خودتان می توانید حدس بزنید که همسر بیچاره با دیدن این جواب قید مسافرت و
دیدن پدرو مادر را زده ماندن در همان محل خدمت شوهر رضایت می دهد.
گفته مي شود كه اولين بار دقيقا يكي دو قرن پيش يك مرد غارنشين مجبور شد استخوانهاي جمع شده درون غار را به دستور همسرش بيرون بريزد و اين همان زمان شروع "زباله بري" مردان در تاريخ است !
به نظر اين موضوع مراقبت يا به عبارتي پاييدن خانوم ها از آقايان هم بايد مثل گذاشتن زباله دم در، ريشه تاريخي داشته باشد .
احتمال مي رود كه در دوران سنگي هم چنين مسائلي وجود داشته است . در نظر داشته باشيد مرد مي گويد : دارم ميرم شكار! و خانوم مي گويد : سنگ چخماق يادت نره ! و مرد سنگ چخماق را با خود برده و پس از مسافتي با سنگ چخماق آتشي روشن مي كند و برگ هاي شاخه هاي تر را مي سوزاند تا دودش مشخص كند كه او در كدام منطقه است و خداي نكرده با دوستانش نرفته آب تني !
و در ميان مردان آن زمان ، بوده است كه آتش روشن كرده است و سپس به مرد بدبختي شكاري هديه مي كند تا آن آتش را روشن نگاه دارد و خود رفته آب تني !
حال چندين هزار سال بعد را تصور كنيد :
مرد براي جمع آوري هيزم با همسرش خداحافظي مي كند به قصد جنگل . زن مي گويد : شاخ گاو يادت نره ! ومرد شاخ گاو را برداشته ، سوار بر اسب به جنگل مي زند . در ميانه هاي راه شروع مي كند به دميدن به درون آن شاخ و هر پنج دقيقه آن را به صدا در مي آورد تا زن بداند كه او حالش خوب است و مهم تر از همه اين كه با دوستانش – مثلا – نرفته آب تني !
و درميان مردان آن زمان ، بوده است مردي كه هم آن صدا را در مي آورده و هم با دوستانش آب تني كرده است .
حالا ساليان سال بعد را تصور كنيد كه مردي لباس فاخر درباري پوشيده است و به همسرش مي گويد : پيكي آمده و مي گويد حضرت اشرف مرا فرا خوانده است . و همسرش ضمن بدرقه ، مي گويد : كبوترا رو با خودت ببر!
و مرد جعبه كبوتران را زير بغل مي زند و با كالسكه اي كه بيرون به انتظارش است به سوي كاخ حركت مي كند . هنوز زماني از صحبت با پادشاه نمي گذرد كه مرد از حضرت اشرف عذرخواهي مي كند و به سوي پنجره كاخ مي رود نوشته اي را به پاي كبوتر مي بندد و كبوتر را پرواز مي دهد . كبوتر خبر خواهد داد كه وزير نزد پادشاه مشغول رسيدگي به امور مملكت است نه جاي ديگر!
و در اين ميان آن زمان ، بوده است مردي كه پرندگان را به پيشكار داد تا هر نيم ساعت كبوتري بپراند و خود با پادشاه رفته آب تني !
حال صدها سال بعد را در نظر بگيريد . مرد كتش را مي پوشد و كلاهش را روي سر مي گذارد رو به همسرش مي كند و مي گويد : ماه بانو! بايد بروم . ماه بانو مي گويد :پيغام يادت نره . مرد كيفش را برمي دارد و به سوي بلديه حركت مي كند . هنوز ساعتي نگذشته كه گوشي تلفن را برمي دارد و از تلفنچي مي خواهد كه منزل را بگيرد . همسرش گوشي را برمي دارد و به او مي گويد كه در بلديه مشغول رسيدگي به امورعمراني شهر است و خداي نكرده جاي ديگري نرفته است !
و در ميان مردان آن زمان ، بوده است مردي كه از جاي ديگري با تلفن حرف زده است و پس از آن با دوستانش رفته آب تني !
حال به امروز مي رسيم . در نظر داشته باشيد مرد شيك و پيك مي كند ، ادكلن زده و اصلاح كرده لباسش را مي پوشد و از همسرش خداحافظي مي كند . زنش مي گويد: فري جون !موبايل يادت نره ! و مرد همراهش را برمي دارد سوار ماشين مي رود بوتيكش . او هر پنج دقيقه يك بار براي همسرش پيامك مي فرستد و هر نيم ساعت هم از تلفن ثابت به منزل زنگ مي زند تا همسرش بداند كه او در محل كارش است ونرفته جاي ديگر .
و در ميان مردان اين زمان ، هست مردي كه هم از موبايلش پيامك بدهد و هم با تلفن بي سيم با برد بالا با همسرش تماس بگيرد و در عين حال برود آب تني !
و در نظر داشته باشيد ده سال بعد را مرد لباسش را مي پوشد و مي خواهد از منزل خارج شود كه همسرش به او مي گويد : عزيزم " آي پادت" (ipod) يادت نره ! و مرد آي پادش را برمي دارد واز منزل مي زند بيرون . او ساعت ها در شركت كار مي كند بدون آن كه پيامكي بدهد يا تلفني به همسرش بزند . همسرش در منزل لحظه به لحظه از طريق سيستم GPS او را چك مي كند كه مطمئن شود كه در شركت حضور دارد و خداي ناكرده نرفته جاي ديگر .
و در ميان مردان آن زمان ، خواهد بود مردي كه "آي پادش" را به همراه پول چاي به آبدارچي بدهد كه در محل كار باقي بماند و شماره خود را به سيم كارت شارژي خود دايورت كند و خود با همكارانش برود آب تني !
نكته : با پيشرفت تكنولوژي ، راهكارهاي مراقبت و نيز پيچاندن ! هم توسعه پيدا خواهد كرد و پيش بيني اينكه در آخر كدام يك پيروز ميدان خواهند بود چيزي است شبيه اين كه اول تخم مرغ وجود داشته يا مرغ !
یک آدم خوش شانس
از بدو تولد موفق بودم، وگرنه پام به این دنیا نمی رسید.
از همون اول کم نیاوردم ، با ضربه ی دکتر چنان گریه ای کردم که فهمید جواب های ، هوی است.
هیچ وقت نذاشتم هیچ چیز شکستم بدهد، پی در پی شیر می خوردم و به درد دلم توجه نمی کردم.
این شد که وقتی رفتم مدرسه از هم سن و سالهای خودم بلند تر بودم و همه ازم حساب می بردند.
هیچ وقت درس نمی خوندم، هر وقت نوبت من می شد که برم پای تخته زنگ میخورد، هر صفحه ای از کتاب رو هم که باز می کردم جواب سؤالی بود که معلمم از من می پرسید.
این بود که سال سوم ، چهارم دبیرستان که بودم ، معلمم که منو نابغه میدانست منو فرستاد المپیاد ریاضی !
تو المپیاد مدال طلا بردم ! آخه ورقه ی من گم شده بود و یکی از ورقه ها بی اسم بود منم گفتم یادم رفته بود اسممو بنویسم !
بدون کنکور وارد دانشگاه شدم ؛
هنوز یک ترم نگذشته بود که توی راهروی دانشگاه یه دسته عینک پیدا کردم، اومدم بشکنمش که خانمی سراسیمه خودش رو به من رسوند و از اینکه دسته ی عینکش رو پیدا کرده بودم حسابی تشکر کرد وگفت : نیازی به صاف کردنش نیست زحمت نکشید.
این شد که هروقت چیزی از زمین برمی داشتم ، یهو جلوم سبز می شد و از ای که گمشده اش را پیدا کرده بودم حسابی تشکر می کرد.
بعدً توی دانشگاه پیچید دختر رئیس دانشگاه ، عاشق ناجی اش شده ،
تازه فهمیدم که اون دختر کیه و اون ناجی کیه !
یک روز که برای روز معلم برای یکی از استادام گل برده بودم یکی از بچه ها دسته گلم رو از پنجره شوت کرد بیرون، منم سرک کشیدم ببینم کجاست که دیدم افتاده تو بغل اون دختره !
خلاصه این شد ماجرای خواستگاری ما و الآن هم استاد شمام !
کسی سؤالی نداره ؟![]()
به من می گفت هیجده ساله هستم ... تو اسمت را بگو، من هاله هستم
بگفتم اسم من هم هست فرهاد ... ز دست عاشقی صد داد و بیداد
بگفت هاله ز موهای کمندش ... کمان ِابرو و قد بلندش
بگفت چشمان من خیلی فریباست ... ز صورت هم نگو البته زیباست
ندیده عاشق زارش شدم من ... اسیرش گشته بیمارش شدم من
ز بس هرشب به او چت می نمودم ... به او من کم کم عادت می نمودم
در او دیدم تمام آرزوهام ... که باشد همسر و امید فردام
برای دیدنش بی تاب بودم ... زفکرش بی خور و بی خواب بودم
به خود گفتم که وقت آن رسیده ... که بینم چهره ی آن نور دیده
به او گفتم که قصدم دیدن توست... زمان دیدن و بوییدن توست
ز رویارویی ام او طفره می رفت ... هراسان بود او از دیدنم سخت
خلاصه راضی اش کردم به اجبار... گرفتم روز بعدش وقت دیدار
رسید از راه، وقت و روز موعود ... زدم از خانه بیرون اندکی زود
چو دیدم چهره اش قلبم فرو ریخت ... توگویی اژدهایی بر من آویخت
به جای هاله ی ناز و فریبا ... بدیدم زشت رویی بود آنجا
ندیدم من اثر از قد رعنا ... کمان ِابرو و چشم فریبا
مسن تر بود او از مادر من ... بشد صد خاک عالم بر سر من
ز ترس و وحشتم از هوش رفتم... از آن ماتم کده مدهوش رفتم
به خود چون آمدم، دیدم که او نیست... دگر آن هاله ی بی چشم و رو نیست
به خود لعنت فرستادم که دیگر ... نیابم با چت از بهر خود همسر
بگفتم سرگذشتم را به «امید» ... به شعر آورد او هم آنچه بشنید
که تا گیرند از آن درس عبرت ... سرانجامی ندارد قصّه ی چت
مردها بر اثر كمبود عاطفه ازدواج مي كنند
بر اثر كمبود حوصله طلاق مي دن
ولي نكته جالب اينه كه بر اثر كمبود حافظه دوباره ازدواج مي كنند !!!! ؟؟؟؟
بيشتر مردان موفقيت شون رو مديون زن اولشون هستند و
زن دومشون رو مديون موفقيت شون!!!!!! ؟؟؟؟؟
مرد اولي: امان از دست اين زنها!؟ زنم تمام دارائيمو برداشت و رفت!
دومي: خوش به حالت! زن من تمام دارائي مو برداشت و نرفت !!!! ؟؟؟؟؟
زن به شوهر: من احمق بودم كه باهات ازدواج كردم!
مرد: عزيزم چرا عصباني مي شي! خب من هم عاشقت بودم اينو نفهميدم !!!! ؟؟؟؟؟
فرق پير دختر با پير پسر:
اولي موفق نشده ازدواج كنه
ولي دومي موفق شده ازدواج نكنه !!! ؟؟؟
يه ضرب المثل آموزنده هست كه مي گه:
مردن براي زني كه عاشقشي از زندگي باهاش آسون تره !!!!! ؟؟؟؟؟؟
مرد به زن: عزيزم ممنونم ازت! تو اعتقاد به دين رو به زندگيم آوردي!
چون من قبل از ازدواج معتقد بودم جهنم اصلا’ وجود نداره !!!!! ؟؟؟؟؟؟؟
زماني كه يك زن كه با مردي ازدواج مي كند انتظار دارد كه او تغيير كند ولي اينگونه نمي شود
زماني كه يك مرد با زني ازدواج مي كند مطمئن است كه آن زن تغيير نمي كند و اينگونه مي شود
يك زن در بحث حرف آخر را مي زند
بعد از آن، هر حرفي كه مرد بزند، شروع يك بحث جديد است
قوانين طلائي همسرداري (براي مردان) :
قانون اول: بايد زني داشته باشيد كه در كارهاي خانه مثل آشپزي، تميزكاري، گردگيري و ... خوب باشد.
قانون دوم: بايد زني داشته باشيد كه موجبات سرگرمي و خنده و شادي شما را فراهم نمايد.
قانون سوم: بايد زني داشته باشيد مورد اعتماد و اطمينان و راستگو ...
قانون چهارم: بايد زني داشته باشيد كه از بودن با او لذت ببريد و باعث آرامش خاطر شما باشد
قانون پنجم: خيلي خيلي اهميت دارد كه اين چهار زن از وجود يكديگر بي خبر باشند !!!
زن به شوهرش ميگه: شوهر همسايه هر روز صبح كه ميخواد بره سر كار زنش رو ميبوسه! تو چرا اين كار رو نمي كني؟
شوهر ميگه: آخه من كه زنه رو خوب نمي شناسم!!
بچه از باباش ميپرسه: بابا، تو بهشت زنها از شوهراشون جدا زندگي ميكنند يا باهم هستن؟
باباهه ميگه: بچه جون، اگه زنها با شوهراشون يكجا باشن كه آنجا ديگه بهشت نميشه !!!
مرد احساس را كشف كرد و زن عشق را،
مرد كار را كشف كرد و زن خانه داري را،
مرد پول را اختراع كرد و زن خريد را،
از آن زمان، مرد چيزهاي بسيار زيادي كشف و اختراع كرد، و زن همچنان در حال خريد است
يك زن نگران آينده است تا زماني كه شوهر كند
يك مرد هرگز نگران آينده نيست تا زماني كه زن بگيرد
يك مرد موفق مرديست كه درآمدش بيشتر از مبلغي باشد كه زنش خرج مي كند
يك زن موفق زنيست كه بتواند چنين مردي را پيدا كند
زن خوب مثل دايناسور مي مونه كه نسلش منقرض شده ولي مرد خوب مثل سيمرغ مي مونه كه از اول يه افسانه بوده!