بــازی روزگـــار

بازی روزگار را نمی فهمم!
من تو را دوست می دارم... تو دیگری را... دیگری مرا... و همه ما تنهاییم!

داستان غم انگیز زندگی این نیست که انسانها فنا می شوند،
این است که آنان از دوست داشتن باز می مانند.

همیشه هر چیزی را که دوست داریم به دست نمی آوریم،
پس بیاییم آنچه را که به دست می آوریم دوست بداریم.

انسان عاشق زیبایی نمی شود،
بلكه آنچه عاشقش می شود در نظرش زیباست!

انسان های بزرگ دو دل دارند؛
دلی که درد می کشد و پنهان است و دلی که میخندد و آشکار است.

ادامه نوشته

وقتی رومانتیک ترین شوهر دنیا همسرش را شوکه می کند

به گزارش پرداد به نقل از مگ فور: این مرد ۶ ماه در رودخانه های سرد و یخ بسته به دنبال طلا بود تا بتواند حلقه دلخواهش را به نامزدش برای روز ازدواج هدیه دهد.

او برای اثبات عشقش و برای تهیه کردن حلقه ازدواجش ۶ ماه در کوهستانهای سرد شمال امریکا اقامت کرد و به جمع آوری طلا پرداخت.

"جان گرین" وود ۴۶ ساله هزاران قطعه ریز طلا را جمع آوری کرد و با تهیه تعدادی جواهر حلقه ازدواجش را تهیه کرد.
نامزد وی "موراگ شیرارر" ۴۰ ساله است و هنگامی که در روز کریسمس این حلقه را دید بسیار شوکه شد.

گرین وود میگوید: خیلی خوش شانس بودم که سریع این قطعات طلا را پیدا کردم. شاید جویندگان تا سالها نتوانند به این مقدار طلا دست پیدا کنند. من تلاش زیادی کردم تا به هدفم برسم و هر روز تا تاریکی هوا در آب سرد رودخانه به جمع آوری طلا مشغول بودم.

او روزی حدود ۱۴ تا ۱۵ ساعت برای این کار وقت گذاشته است و طی این مدت ۳۴ گرم طلای عیار ۲۲ جمع کرد که ارزشی حدود ۱۲۰۰۰دلار دارد.

راز عشق

1. راز  عشق در تواضع است .
این صفت به هیچ وجه نشانه تظاهر نیست.
بلکه نشان دهنده احساس و تفکری قوی است.
میان دو نفری که یکدیگر را دوست دارند،
تواضع مانند جویبار آرامی است که چشمه محبت
آنها را تازه و با طراوت نگه میدارد.
 
2. راز عشق در احترام متقابل است.
احساسات متغیر اند، اما احترام دو طرف ثابت می ماند .
اگر عقاید شریک زندگی ات با عقاید تو متفاوت است ،
با احترام به نظریاتش گوش کن .
احترام باعث می شود که او بتواند خودش باشد .
 
3. راز عشق در این است که
به یکدیگر سخت نگیرید .
عشقی که آزادانه هدیه نشود اسارت است .

ادامه نوشته

هديه با ارزش

یک روز پدر بزرگم  برام يه کتاب دست نويس آورد، کتابي که بسيار گرون قيمت بود، و با ارزش، وقتي به من داد، تاکيد کرد که اين کتاب مال توئه مال خود خودته، و من از تعجب شاخ در آورده بودم که چرا بايد چنين هديه با ارزشي رو بي هيچ مناسبتي به من بده، من اون کتاب رو گرفتم و يه جايي پنهونش کردم.

چند روز بعدش به من گفت کتابت رو خوندي ؟ گفتم نه، وقتي ازم پرسيد چرا گفتم گذاشتم سر فرصت بخونمش، لبخندي زد و رفت،

همون روز عصر با يک کپي از روزنامه همون زمان که تنها نشريه بود برگشت اومد خونه ما و روزنامه رو گذاشت روي ميز، من داشتم نگاهي بهش مينداختم که گفت اين مال من نيست امانته بايد ببرمش،

به محض گفتن اين حرف شروع کردم با اشتياق تمام صفحه هاش رو ورق زدن وسعي ميکردم از هر صفحه اي حداقل يک مطلب رو بخونم.

در آخرين لحظه که پدر بزرگ ميخواست از خونه بره بيرون تقريبا به زور اون روزنامه رو کشيد از دستم بيرون و رفت. فقط چند روز طول کشيد که اومد پيشم و گفت ازدواج و عشق مثل اون کتاب و روزنامه مي مونه

ازدواج اطمينان برات درست مي کنه که اين زن يا مرد مال تو هستش مال خود خودت، اون موقع هست که فکر مي کني هميشه وقت دارم بهش محبت کنم، هميشه وقت هست که دلش رو به دست بيارم، هميشه مي تونم شام دعوتش کنم اگر الان يادم رفت يک شاخه گل به عنوان هديه بهش بدم، حتما در فرصت بعدي اين کارو مي کنم حتي اگر هرچقدراون آدم با ارزش باشه مثل اون کتاب نفيس و قيمتي، اما وقتي که اين باور در تونيست که اين آدم مال منه، و هر لحظه فکرمي کني که خوب اين که تعهدي نداره، مي تونه به راحتي دل بکنه و بره، مثل يه شيء با ارزش ازش نگهداري مي کني و هميشه ولع داري که تا جايي که ممکنه ازش لذت ببري، شايد فردا ديگه مال من نباشه، درست مثل اون روزنامه حتي اگر هم هيچ ارزش قيمتي نداشته باشه...

                                                                                             این تفاوت عشق است با ازدواج

امید:: عشق ::زیبایی

امید

شخصی را به جهنم می بردند.در راه بر می‌گشت و به عقب خیره می‌شد. ناگهان خدا فرمود: او را به بهشت ببرید. فرشتگان پرسیدند چرا؟پروردگار فرمود: او چند بار به عقب نگاه کرد... او امید به بخشش داشت

  عشق

امیری به شاهزاده گفت:من عاشق توام.شاهزاده گفت:زیباتر از من خواهرم است که در پشت سر تو ایستاده است.امیر برگشت و دید هیچکس نیست .شاهزاده گفت:عاشق نیستی !!!!عاشق به غیر نظر نمی کند

  زیبایی

دخترک طبق معمول هر روز جلوی کفش فروشی ایستاد و به کفش های قرمز رنگ با حسرت نگاه کرد بعد به بسته های چسب زخمی که در دست داشت خیره شد و یاد حرف پدرش افتاد :اگر تا پایان ماه هر روز بتونی تمام چسب زخم هایت رابفروشی آخر ماه کفش های قرمز رو برات می خرم"دخترک به کفش ها نگاه کرد و با خود گفت:یعنی من باید دعا کنم که هر روز دست و پا یا صورت 100 نفر زخم بشه تا...و بعد شانه هایش را بالا انداخت و راه افتاد و گفت: نه... خدا نکنه...اصلآ کفش نمی خوام

Do u Remember؟؟

When U Were 15 Yrs Old, I Said I Love U...
 U Blushed.. U Look Down And Smile

وقتی 15 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم ...صورتت از شرم قرمز شد و سرت رو به زیر انداختی و لبخند زدی...

 

When U Were 20 Yrs Old, I Said I Love U...
U Put Ur Head On My Shoulder And Hold My Hand...
Afraid That I Might Dissapear...

وقتی که 20 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم

سرت رو روی شونه هام گذاشتی و دستم رو تو دستات گرفتی انگار از این که منو از دست بدی وحشت داشتی

 

When U Were 25 Yrs Old, I Said I Love U...
U Prepare Breakfast And Serve It In Front Of Me 

And Kiss My Forhead
N Said :"U Better Be Quick, Is's Gonna Be Late.."

.وقتی که 25 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم ..

 صبحانه مو آماده کردی وبرام آوردی  ..پیشونیم رو بوسیدی و

 گفتی بهتره عجله کنی ..داره دیرت می شه .

 

When U Were 30 Yrs Old, I Said I Love U...
U Said: "If U Really Love Me, Please Come Back Early After Work.."

وقتی 30 سالت شد و من بهت گفتم دوستت دارم ..بهم گفتی اگه راستی راستی دوستم داری .

.بعد از کارت زود بیا خونه

 

When U Were 40 Yrs Old, I Said I Love U...
U Were Cleaning The Dining Table And Said: "Ok Dear,
But It's Time For
U To Help Our Child With His/Her Revision..."

 

وقتی  40 ساله شدی و من بهت گفتم که دوستت دارم

تو داشتی میز شام رو تمیز می کردی و گفتی .باشه عزیزم ولی الان وقت اینه که بری

 تو درسها  به بچه مون کمک کنی ..

 

When U Were 50 Yrs Old, I Said I Love U..
U Were Knitting And U Laugh At Me

وقتی  که 50 سالت شد و من بهت گفتم که دوستت دارم  تو همونجور که بافتنی می بافتی

 بهم نکاه کردی و خندیدی

 

When U Were 60 Yrs Old, I Said I Love U...
U Smile At Me

 

وقتی  60 سالت شد بهت گفتم که چقدر دوستت دارم و تو به من لبخند زدی ...

 

When U Were 70 Yrs Old. I Said I Love U...
We Sitting On The Rocking Chair With Our Glasses On..
I'M Reading Your Love Letter That U Sent To Me 50 Yrs Ago..
With Our Hand Crossing Together

وقتی که 70 ساله شدی و من بهت گفتم دوستت دارم در حالی که روی صندلی راحتیمون نشسته بودیم من نامه های عاشقانه ات رو که 50 سال پیش برای من نوشته بودی رو می خوندم و دستامون تو دست هم بود ..

 

When U Were 80 Yrs Old, U Said U Love Me!
I Didn't Say Anything But Cried...

وقتی  که 80 سالت شد ..این تو بودی که گفتی که من رو دوست داری ..

نتونستم چیزی بگم ..فقط اشک در چشمام جمع شد

 

That Day Must Be The Happiest Day Of My Life!
Because U Said U Love Me !!!

اون روز بهترین روز زندگی من بود ..چون تو هم گفتی که منو دوست داری

احمدی نژاد در جشنواره مطبوعات: ترویج عشق و محبت مهمترین وظیفه رسانه است

 

رئیس جمهور کار رسانه ها، خبرگزاری ها و خبرنگاران را یک مجاهدت عظیم دانست و افزود: ترویج عشق و محبت بین انسانها مهمترین کار رسانه هاست.

به گزارش خبرنگار مهر، دکتر محمود احمدی نژاد رئیس جمهور عصر امروز دوشنبه در مراسم اختتامیه هفدهمین جشنواره و نمایشگاه بین المللی مطبوعات و رسانه ها که در تالار وحدت برگزار شد گفت: امروز کار رسانه، خبرگزاری و خبرنگاری یک مجاهدت عظیم است.

وی با بیان اینکه تلاش برای رساندن پیام درست کاری است که با هیچ عمل انسانی قابل مقایسه نیست، گفت: باور من این است که امروز از سخت ترین، پیچیده ترین، مهمترین و اثرگذارترین فعالیت ها، فعالیت های رسانه ای است.

رئیس جمهور اضافه کرد: از همه اهالی رسانه در جهان و از همه کسانی که دلهایشان برای انسان و انسانیت می تپد مطلبی را می گویم و مقایسه ای را انجام می دهم تا تصویری از آینده بتوانم ارائه دهم.

وی با اشاره به اینکه صد سال حاکمیت اندیشه مادی حداقل سه خسارت اصلی را به جامعه بشری وارد کرده است، گفت: اولین خسارت حاکم کردن کینه و دشمنی در روابط ملت ها و بسیاری از انسانهاست.

احمدی نژاد ادبیات نظام سلطه را ادبیات کینه ورزی دانست و افزود: این ادبیات، ادبیاتی است که کینه را در اعمال جامعه و روابط بین الملل نهادینه می کند و تفرقه و جدایی و فاصله ها را زیاد می کند.

رئیس جمهور ادامه داد: دومین خسارت از حاکمیت ادبیات و اندیشه مادی تحقیر انسان است. آنها انسانیت را تحقیر و سرکوب کرده اند و روابط، شرایط و معیارهایی را منتشر کرده اند که جز تحقیر انسانها حاصلی در بر نداشت.

وی با اشاره به اینکه در گوشه و کنار جهان و همین همسایگی ما در عراق و افغانستان مظلوم می بینید چیزی که برای سلطه گران فاقد ارزش است انسان است، گفت: آنها هزار هزار بلکه در مقیاس میلیونی انسانها را می کشند، آواره می کنند، له می کنند و افتخار می کنند.

احمدی نژاد سومین اثر و تخریب حاکمیت ادبیات مادی را گرفتن امید و خودباوری از انسانها دانست و افزود: آنها در بسیاری از نقاط دنیا و بین بسیاری از ملت ها یاس و ناامیدی را ترویج کرده اند.

رئیس جمهور افزود: اساسا حیات شیطان و شیطانها در کینه، تحقیر و حاکمیت یاس و ناامیدی در بین ملتها و انسانهاست در حالی که جامعه بشری و انسان برای رشد و شکوفایی و برای چشیدن زندگی سعادتمند و برای رسیدن به آمال و آرزوهای تاریخی خود نیازمند به عشق و همدلی هستند.

وی اضافه کرد: انسان بدون عشق بدتر از چارپایان است، انسان بدون محبت بدتر از سنگ است، انسان یعنی عشق و محبت.

ادامه نوشته

تعریف عشق از نظر دکتر چمران

عشق هدف حیات و محرک زندگی من است.
زیباترازعشق چیزی ندیده ام و بالاتر از عشق چیزی نخواسته ام.
عشق است که روح مرا به تموج وا میدارد.قلب مرا به جوش میاورد،استعدادهای نهفته ی مرا ظاهرمیکند،مرا ازخودخواهی وخودبینی میراند،
دنیای دیگری را حس میکنم،درعالم وجود محو میشوم،احساسِ لطیف و قلبی حساس و دیده ای زیبابین پیدا میکنم.
لرزش یک برگ،
نور یک ستاره ی دور،
موریانه ای کوچک،
نسیم ملایم سحر،
موج دریا،
غروب افتاب
همه احساس و روح مرا می ربایند و از این عالم مرا به دنیای دیگری می برند....
این ها همه و همه از تجلیات عشق است....
به خاطر عشق است که فداکاری میکنم،
به خاطر عشق است که به دنیا با بی اعتنایی می نگرم و ابعاد دیگری را می یابم،
به خاطر عشق است که دنیا را زیبا می بینم و زیبایی را می پرستم،
به خاطر عشق است که خدا را حس میکنم و او را می پرستم و حیات و هستی خود را تقدیمش میکنم....

حال من ,در شهر احسـاسم گم است     حال من ,عشق تمام مردم است

زندگـــی زیبـاســـت چشمـی بـاز کـن

گردشـــی در کوچــه باغ راز کن.

 

هر که عشقش در تماشا نقش بست

عینک بد بینی خود را شکسـت.

 

علـت عـاشــــق زعـلتــها جــداســـت

عشق اسطرلاب اسرار خداست

 

من مـیـــان جســـمها جــان دیـــده ام

درد را افکنـــده درمـان دیـــده ام

 

دیــــده ام بــر شـــاخه احـســـاســها

می تپــد دل در شمیــــم یاسها

 

زنــدگــی موسـیـقـی گنـجشـکهاست

زندگی باغ تماشـــای خداســت

 

گـــر تـــو را نــور یـقیــــن پیــــــدا شود

می تواند زشــت هم زیبا شــود

 

حال من ,در شهر احسـاسم گم است

حال من ,عشق تمام مردم است

 

زنـدگــی یــعنـی همیـــــــن پــروازهــا

صبـــح هـا , لبـخند هـا , آوازهـــا

 

ای خــــطوط چهــــره ات قـــــــرآن من

ای تـو جـان جـان جـان جـان مـن

 

با تـــو اشــــعارم پـر از تــو مــی شـود

مثنوی هایـم همــه نو می شـود.

 

حرفـهایـم مــــرده را جــــان می دهــد

واژه هایـم بوی بـاران می دهـــد.

ادامه نوشته

عشق

عشق
عشق
عشق
عشق

 

 

به خدا عشق به رسوا شدنش می ارزد

و  به مجنون  و به لیلا شدنش می ارزد

دفتر قلب مرا  وا كن  و نامی بنویس ...

سند عشق  ، به امضا شدنش می ارزد

گرچه ! من ، تجربه‌ای از نرسیدن‌ هایم !

كوشش رود ، به دریا شدنش می ارزد

كیستم ؟...باز همان آتش سردی كه هنوز

حتم دارد ...  كه به احیا شدنش می ارزد

با دو دست تو ،  فرو ریختنِ  ٍ  دم به دمم

به همان لحظه‌ی  بر پا شدنش می ارزد ...

دل من در سبدی ـ عشق ـ به نیل تو سپرد

نگهش دار ! به موسی شدنش می ارزد

سال‌ها ، گرچه  كه در پیله بمانَد غزلم

صبر این كرم ، به زیبا شدنش می ارزد

 

عظمت عشق

در جزيره اي زيبا تمام حواس آدميان، زندگي مي کردند: ثروت، شادي، غم، غرور، عشق و ...
 
روزي خبر رسيد که به زودي جزيره به زير آب خواهد رفت. همه ساکنين جزيره قايق هايشان را آماده و جزيره را ترک کردند. اما عشق مي خواست تا آخرين لحظه بماند، چون او عاشق جزيره بود.
 
وقتي جزيره به زير آب فرو مي رفت، عشق از ثروت که با قايقي با شکوه جزيره را ترک مي کرد کمک خواست و به او گفت:" آيا مي توانم با تو همسفر شوم؟"
ثروت گفت: "نه، من مقدار زيادي طلا و نقره داخل قايقم هست و ديگر جايي براي تو وجود ندارد."
 
پس عشق از غرور که با يک کرجي زيبا راهي مکان امني بود، کمک خواست.
غرور گفت: "نه، نمي توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خيس و کثيف شده و قايق زيباي مرا کثيف خواهي کرد."
غم در نزديکي عشق بود. پس عشق به او گفت: " اجازه بده تا من با تو بيايم."
غم با صداي حزن آلود گفت: " آه، عشق، من خيلي ناراحتم و احتياج دارم تا تنها باشم."
 
عشق اين بار سراغ شادي رفت و او را صدا زد. اما او آن قدر غرق شادي و هيجان بود که حتي صداي عشق را هم نشنيد.
 
 آب هر لحظه بالا و بالاتر مي آمد و عشق ديگر نااميد شده بود که ناگهان صدايي سالخورده گفت: "بيا عشق، من تو را خواهم برد."
عشق آن قدر خوشحال شده بود که حتي فراموش کرد نام پيرمرد را بپرسد و سريع خود را داخل قايق انداخت و جزيره را ترک کرد. وقتي به خشکي رسيدند، پيرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسي که جانش را نجات داده بود، چقدر بر گردنش حق دارد.
 
عشق نزد "علم" که مشغول حل مساله اي روي شن هاي ساحل بود، رفت و از او پرسيد: " آن پيرمرد که بود؟"
علم پاسخ داد: "زمان"
عشق با تعجب گفت: "زمان؟! اما او چرا به من کمک کرد؟"
علم لبخندي خردمندانه زد و گفت: "زيرا تنها زمان است كه قادر به درک عظمت عشق است."