ازدواج به شــرط چــاقــو ؟!

"چرا تو شب‌ها آن‌قدر خرخر می‌کنی؟"، "وقتی داری چای می‌خوری، هورت نکش"، "چقدر با تلفن حرف می‌زنی؟یک ساعته پشت خطم!"، اینها فقط نمونه‌ای از جملاتی است که بعد از پایان دوران خوش مجردی از زبان همسر جان خواهید شنید. هرکسی یک مقدار باهوش باشد، می‌داند که یک آدم مجرد خیلی راحت‌تر زندگی می‌کند، بدون مسئولیت‌های سنگین زندگی دونفره اما یک آدم عاقل به وقتش می‌فهمد که باید ازدواج کند و از لذت‌های دنیای مجردی خداحافظی کند اما چند نفر این زمان را درست تشخیص می‌دهند، چند نفر هول می‌شوند و انتخاب درستی انجام نمی‌دهند و زندگی مشترک خوبی را تجربه نمی‌کنند؟ هنوز هم خیلی‌ها هستند که به محض تمام شدن درس به فکر ازدواج می‌افتند، بی‌آنکه بدانند واقعا از نظر شخصیتی آمادگی ازدواج دارند یا نه. برای اینکه مطمئن شوید حتما آمادگی و شرایط ازدواج را دارید، این موارد را در خودتان چک کنید.

 همه قاطی مرغ‌ها نمی‌شوند

بعضی‌ها فکر می‌کنند حتما باید در زمان خاصی که معمولا بزرگترها بهتر تشخیص می‌دهند،

ادامه نوشته

مرد و زن چطور عاشق میشن ؟ !!!

یه مرد با چشم هایش عاشق می شود یه زن با گوش هایش ...
برای همینه که زن ها آرایش میکنن و مردها دروغ میگن

من گرفتم تو نگير - شاعر: ايرج ميرزا

زن گرفتم شدم اي دوست به دام زن اسير       … من گرفتم تو نگير
چه اسيري كه ز دنيا شده ام يكسره سير        … من گرفتم تو نگير
بود يك وقت مرا با رفقا گردش و سير               … ياد آن روز بخير
زن مرا كرده ميان قفس خانه اسير                 … من گرفتم تو نگير
ياد آن روز كه آزاد ز غمها بودم                       … تك و تنها بودم
زن و فرزند ببستند مرا با زنجير                      … من گرفتم تو نگير
بودم آن روز من از طايفه دّرد كشان                … بودم از جمع خوشان
خوشي از دست برون رفت و شدم لات و فقير  … من گرفتم تو نگير
اي مجرد كه بود خوابگهت بستر گرم               … بستر راحت و نرم
زن مگير ؛ ار نه شود خوابگهت لاي حصير        … من گرفتم تو نگير
بنده زن دارم و محكوم به حبس ابدم              … مستحق لگدم
چون در اين مسئله بود از خود مخلص تقصير   … من گرفتم تو نگير
من از آن روز كه شوهر شده ام خر شده ام     … خر همسر شده ام
مي دهد يونجه به من جاي پنير                    … من گرفتم تو نگير

عشق واقعی همسران نسبت به هم

زن نصف شب از خواب بیدار می‌‌شود و می‌‌بیند که شوهرش در رختخواب نیست، ربدشامبرش را می‌‌پوشد و به دنبال او به طبقة پایین می‌‌رود، و شوهرش در آشپزخانه نشست بود در حالی‌ که یک فنجان قهوه هم روبرویش بود. در حالی‌ که به دیوار زل زده بود در فکری عمیق فرو رفته بود ... زن او را دید که اشک‌هایش را پاک می‌‌کرد و قهوه‌اش را می‌‌نوشید ... زن در حالی‌ که داخل آشپزخانه می‌‌شد آرام زمزمه کرد: "چی‌شده عزیزم؟ چرا این موقع شب اینجا نشستی؟"

شوهرش نگاهش را از قهوه‌اش برمی‌‌دارد و میگوید: "هیچی‌ فقط اون موقع هارو به یاد میارم، 20سال پیش که تازه  همدیگرو ملاقات می‌‌کردیم، یادته؟"

زن که حسابی‌ تحت تاثیر احساسات شوهرش قرار گرفته بود، چشم‌هایش پر از اشک شد! گفت: "آره یادمه"

شوهرش به سختی‌ گفت: یادته که پدرت ما رو وقتی‌ که رو صندلی عقب ماشین بودیم پیدا کرد؟

آره یادمه (در حالی‌ که بر روی صندلی‌ کنار شوهرش نشست...) یادته وقتی‌ پدرت تفنگ رو به سمت من نشون گرفته بود و گفت که یا با دختر من ازدواج میکنی‌ یا 20 سال می‌‌فرستمت زندان؟!  

آره اونم یادمه...

مرد آهی می‌‌کشد و می‌‌گوید: اگه رفته بودم زندان الآن آزاد شده بودم ...