به قـــولِ لامارتین شاعر فرانسوی ،
تو را دوست دارم بدون آنکه علتش را بدانم.محبتی که علت داشته باشد یا احترام است یا ریا . . .

به قـــولِ حسین پناهي
قطعا روزی صدایم را خواهی شنید... روزی که نه صدا اهمیت دارد نه روز..


به قـــولِ والت ویتمن
بودن با كسانی كه دوستشان دارم، از همه چیز با ارزش تر است.


بالاتر از عشق ...

ازعشق بالاتر، دوستي است. و از دوستي بالاتر ، فهميدن است. به عشق کسي نياز ندارم. به دوستي کسي نياز ندارم. نيازمند کسي هستم که مرا بفهمد. ...... مرا با همه بدي هايم. مرا با همه دارم ها و ندارم هايم. مرا آنگونه که هستم بفهمد   (:

راز عشق

1. راز  عشق در تواضع است .
این صفت به هیچ وجه نشانه تظاهر نیست.
بلکه نشان دهنده احساس و تفکری قوی است.
میان دو نفری که یکدیگر را دوست دارند،
تواضع مانند جویبار آرامی است که چشمه محبت
آنها را تازه و با طراوت نگه میدارد.
 
2. راز عشق در احترام متقابل است.
احساسات متغیر اند، اما احترام دو طرف ثابت می ماند .
اگر عقاید شریک زندگی ات با عقاید تو متفاوت است ،
با احترام به نظریاتش گوش کن .
احترام باعث می شود که او بتواند خودش باشد .
 
3. راز عشق در این است که
به یکدیگر سخت نگیرید .
عشقی که آزادانه هدیه نشود اسارت است .

ادامه نوشته

امید:: عشق ::زیبایی

امید

شخصی را به جهنم می بردند.در راه بر می‌گشت و به عقب خیره می‌شد. ناگهان خدا فرمود: او را به بهشت ببرید. فرشتگان پرسیدند چرا؟پروردگار فرمود: او چند بار به عقب نگاه کرد... او امید به بخشش داشت

  عشق

امیری به شاهزاده گفت:من عاشق توام.شاهزاده گفت:زیباتر از من خواهرم است که در پشت سر تو ایستاده است.امیر برگشت و دید هیچکس نیست .شاهزاده گفت:عاشق نیستی !!!!عاشق به غیر نظر نمی کند

  زیبایی

دخترک طبق معمول هر روز جلوی کفش فروشی ایستاد و به کفش های قرمز رنگ با حسرت نگاه کرد بعد به بسته های چسب زخمی که در دست داشت خیره شد و یاد حرف پدرش افتاد :اگر تا پایان ماه هر روز بتونی تمام چسب زخم هایت رابفروشی آخر ماه کفش های قرمز رو برات می خرم"دخترک به کفش ها نگاه کرد و با خود گفت:یعنی من باید دعا کنم که هر روز دست و پا یا صورت 100 نفر زخم بشه تا...و بعد شانه هایش را بالا انداخت و راه افتاد و گفت: نه... خدا نکنه...اصلآ کفش نمی خوام

عشق یعنی از خود گذشتن

پس از کلي دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم...ما همديگرو به حد مرگ دوست داشتيم

سالاي اول زندگيمون خيلي خوب بود...اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به

وضوح حس مي کرديم...

مي دونستيم بچه دار نمي شيم...ولي نمي دونستيم که مشکل از کدوم يکي از

ماست...اولاش نمي خواستيم بدونيم...با خودمون مي گفتيم...عشقمون واسه يه

زندگي رويايي کافيه...بچه مي خوايم چي کار؟...در واقع خودمونو گول مي زديم...

هم من هم اون...هر دومون عاشق بچه بوديم...

تا اينکه يه روز

علي نشست رو به رومو

گفت...اگه مشکل از من باشه ...تو چي کار مي کني؟...فکر نکردم تا شک کنه که

دوسش ندارم...خيلي سريع بهش گفتم...من حاضرم به خاطر

تو رو همه چي خط سياه بکشم...علي که انگار خيالش راحت شده بود يه نفس

راحت کشيد و از سر ميز بلند شد و راه افتاد...

گفتم:تو چي؟گفت:من؟

گفتم:آره...اگه مشکل از من باشه...تو چي کار مي کني؟

برگشت...زل زد به چشام...گفت:تو به عشق من شک داري؟...فرصت جواب ندادو

گفت:من وجود تو رو با هيچي عوض نمي کنم...

با لبخندي که رو صورتم نمايان شد خيالش راحت شد که من مطمئن شدم اون

هنوزم منو دوس داره...

گفتم:پس فردا مي ريم آزمايشگاه...

گفت:موافقم...فردا مي ريم...

و رفتيم...نمي دونم چرا اما دلم مث سير و سرکه مي جوشيد...اگه واقعا عيب از من

بود چي؟...سر

خودمو با کار گرم کردم تا ديگه فرصت

فکر کردن به اين حرفارو به خودم ندم...

طبق قرارمون صبح رفتيم آزمايشگاه...هم من هم اون...هر دو آزمايش داديم...بهمون

گفتن جواب تا يک هفته ديگه حاضره...

يه هفته واسمون قد صد سال طول کشيد...اضطرابو مي شد خيلي اسون تو چهره

هردومون ديد...با

اين حال به همديگه اطمينان مي داديم

که جواب ازمايش واسه هيچ کدوممون مهم نيس...

بالاخره اون روز رسيد...علي مث هميشه رفت سر کار و من خودم بايد جواب ازمايشو

مي گرفتم...دستام مث بيد مي لرزيد...داخل ازمايشگاه شدم...

علي که اومد خسته بود...اما کنجکاو...ازم پرسيد جوابو گرفتي؟

که منم زدم زير گريه...فهميد که مشکل از منه...اما نمي دونم که تغيير چهره اش از

ناراحتي بود...يا از

خوشحالي...روزا مي گذشتن و علي روز به روز نسبت به من سردتر و سردتر مي

شد...تا اينکه يه روز که ديگه صبرم از اين رفتاراش طاق شده بود...بهش

گفتم:علي...تو

چته؟چرا اين جوري مي کني...؟

اونم عقده شو خالي کرد گفت:من بچه دوس دارم مهناز...مگه گناهم چيه؟...من

نمي تونم يه عمر بي بچه تو يه خونه سر کنم...

دهنم خشک شده بود...چشام پراشک...گفتم اما تو خودت گفتي همه جوره منو

دوس داري...گفتي حاضري بخاطرم قيد بچه رو بزني...پس چي شد؟

گفت:آره گفتم...اما اشتباه کردم...الان مي بينم نمي تونم...نمي کشم...

نخواستم بحثو ادامه بدم...پي يه جاي خلوت مي گشتم تا يه دل سير گريه کنم...و

اتاقو انتخاب کردم...

من و علي ديگه با هم حرفي نزديم...تا اينکه علي احضاريه اورد برام و گفت مي خوام

طلاقت بدم...يا زن بگيرم...نمي تونم خرج دو نفرو با هم بدم...بنابراين از فردا تو واسه

خودت...منم واسه خودم...

دلم شکست...نمي تونستم باور کنم کسي که يه عمر به حرفاي قشنگش دل خوش

کرده بودم...حالا به همه چي پا زده...

ديگه طاقت نياوردم لباسامو پوشيدمو ساکمم بستم...برگه جواب ازمايش هنوز توي

جيب مانتوام بود...

درش اوردم يه نامه نوشتم و گذاشتم روش و هر دو رو کنار گلدون گذاشتم...احضاريه

رو برداشتم و از خونه زدم بيرون...

توي نامه نوشت بودم:

علي جان...سلام...

اميدوارم پاي حرفت واساده باشي و منو طلاق بدي...چون اگه اين کارو نکني خودم

ازت جدا مي شم...

مي دوني که مي تونم...دادگاه اين حقو به من مي ده که از مردي که بچه دار نمي

شه جدا شم...وقتي جواب ازمايشارو گرفتم و ديدم که عيب از توئه...باور کن اون قدر

برام بي اهميت بود که حاضر

بودم برگه رو همون جاپاره کنم...

اما نمي دونم چرا خواستم يه بار ديگه عشقت به من ثابت شه...

براي خودم متاسفم...اين که يه عمر مو...بهترين لحظات عمرمو پاي چه ادمي هر

دادم...يه ادم دورنگ...يه ادم دروغگو...

توي دادگاه منتظرتم...امضا...مهناز

احمدی نژاد در جشنواره مطبوعات: ترویج عشق و محبت مهمترین وظیفه رسانه است

 

رئیس جمهور کار رسانه ها، خبرگزاری ها و خبرنگاران را یک مجاهدت عظیم دانست و افزود: ترویج عشق و محبت بین انسانها مهمترین کار رسانه هاست.

به گزارش خبرنگار مهر، دکتر محمود احمدی نژاد رئیس جمهور عصر امروز دوشنبه در مراسم اختتامیه هفدهمین جشنواره و نمایشگاه بین المللی مطبوعات و رسانه ها که در تالار وحدت برگزار شد گفت: امروز کار رسانه، خبرگزاری و خبرنگاری یک مجاهدت عظیم است.

وی با بیان اینکه تلاش برای رساندن پیام درست کاری است که با هیچ عمل انسانی قابل مقایسه نیست، گفت: باور من این است که امروز از سخت ترین، پیچیده ترین، مهمترین و اثرگذارترین فعالیت ها، فعالیت های رسانه ای است.

رئیس جمهور اضافه کرد: از همه اهالی رسانه در جهان و از همه کسانی که دلهایشان برای انسان و انسانیت می تپد مطلبی را می گویم و مقایسه ای را انجام می دهم تا تصویری از آینده بتوانم ارائه دهم.

وی با اشاره به اینکه صد سال حاکمیت اندیشه مادی حداقل سه خسارت اصلی را به جامعه بشری وارد کرده است، گفت: اولین خسارت حاکم کردن کینه و دشمنی در روابط ملت ها و بسیاری از انسانهاست.

احمدی نژاد ادبیات نظام سلطه را ادبیات کینه ورزی دانست و افزود: این ادبیات، ادبیاتی است که کینه را در اعمال جامعه و روابط بین الملل نهادینه می کند و تفرقه و جدایی و فاصله ها را زیاد می کند.

رئیس جمهور ادامه داد: دومین خسارت از حاکمیت ادبیات و اندیشه مادی تحقیر انسان است. آنها انسانیت را تحقیر و سرکوب کرده اند و روابط، شرایط و معیارهایی را منتشر کرده اند که جز تحقیر انسانها حاصلی در بر نداشت.

وی با اشاره به اینکه در گوشه و کنار جهان و همین همسایگی ما در عراق و افغانستان مظلوم می بینید چیزی که برای سلطه گران فاقد ارزش است انسان است، گفت: آنها هزار هزار بلکه در مقیاس میلیونی انسانها را می کشند، آواره می کنند، له می کنند و افتخار می کنند.

احمدی نژاد سومین اثر و تخریب حاکمیت ادبیات مادی را گرفتن امید و خودباوری از انسانها دانست و افزود: آنها در بسیاری از نقاط دنیا و بین بسیاری از ملت ها یاس و ناامیدی را ترویج کرده اند.

رئیس جمهور افزود: اساسا حیات شیطان و شیطانها در کینه، تحقیر و حاکمیت یاس و ناامیدی در بین ملتها و انسانهاست در حالی که جامعه بشری و انسان برای رشد و شکوفایی و برای چشیدن زندگی سعادتمند و برای رسیدن به آمال و آرزوهای تاریخی خود نیازمند به عشق و همدلی هستند.

وی اضافه کرد: انسان بدون عشق بدتر از چارپایان است، انسان بدون محبت بدتر از سنگ است، انسان یعنی عشق و محبت.

ادامه نوشته

حال من ,در شهر احسـاسم گم است     حال من ,عشق تمام مردم است

زندگـــی زیبـاســـت چشمـی بـاز کـن

گردشـــی در کوچــه باغ راز کن.

 

هر که عشقش در تماشا نقش بست

عینک بد بینی خود را شکسـت.

 

علـت عـاشــــق زعـلتــها جــداســـت

عشق اسطرلاب اسرار خداست

 

من مـیـــان جســـمها جــان دیـــده ام

درد را افکنـــده درمـان دیـــده ام

 

دیــــده ام بــر شـــاخه احـســـاســها

می تپــد دل در شمیــــم یاسها

 

زنــدگــی موسـیـقـی گنـجشـکهاست

زندگی باغ تماشـــای خداســت

 

گـــر تـــو را نــور یـقیــــن پیــــــدا شود

می تواند زشــت هم زیبا شــود

 

حال من ,در شهر احسـاسم گم است

حال من ,عشق تمام مردم است

 

زنـدگــی یــعنـی همیـــــــن پــروازهــا

صبـــح هـا , لبـخند هـا , آوازهـــا

 

ای خــــطوط چهــــره ات قـــــــرآن من

ای تـو جـان جـان جـان جـان مـن

 

با تـــو اشــــعارم پـر از تــو مــی شـود

مثنوی هایـم همــه نو می شـود.

 

حرفـهایـم مــــرده را جــــان می دهــد

واژه هایـم بوی بـاران می دهـــد.

ادامه نوشته

بالاتر از عشق

وقتى پاى عشق به ميان مى آيد، وقتى بنا بر اين گذاشته مى شود كه خوبى را با خوبى جواب داد، وقتى قرار مى شود كه وفادارى حرف اول را بزند، آن وقت است كه بناى زندگى براساس همان پيمانى كه سر سفره عقد گذاشته مى شود، پايه گذارى مى شود. آن وقت است كه عشق هاى پاك روزهاى اول آشنايى و وفادارى از ياد نمى رود و براى هميشه در آسمان زندگى مى درخشد. آن وقت است كه سربالايى هاى زندگى سخت و طاقت فرسا به نظر نمى آيد.

آمنه شیخ زنى است روستايى كه سالهاست با عشق و اميد به آينده و توكل به خدا نشسته و ذره و ذره عشق نثار مردى كرده است كه روزى به عنوان همسر پاى در خانه اش گذاشته است.محبت را با محبت و خوبى را با خوبى چه زيبا پاسخ داده است. آمنه ۳۲ ساله است خودش مى گويد: من و موسى هرچند فاميل بوديم ولى زياد همديگر را نمى ديديم. پدر و مادر موسى از هم طلاق گرفته بودند و موسى از پنج سالگى در خانه اى بزرگ مى شد كه نامادرى اش به او سخت مى گرفت، موسى در سايه اين سخت گيرى ها خودش را با شرايط وفق مى داد و در كار كشاورزى و دامدارى و نگهدارى چند خواهر و برادر كمك مى كرد به همين خاطر از كودكى آنقدر گرفتار بود كه كمتر ديده مى شد. يادم هست وقتى ۱۴ ساله شد، روستا را ترك كرد و به تهران آمد تا در تهران كار كند.آمنه به ياد عشق مى افتد و روزى كه به موسى علاقه مند شده بود. اشك در چشمانش حلقه مى بندد.

يادم هست كه موسى بعد از چند سال هر وقت به مرخصى مى آمد به خانه ما مى آمد و با اصرار از پدرم مرا مى خواست. پدرم مخالف بود. مى گفت او خيلى كم سن و سال است و نمى تواند از عهده مسؤوليت زندگى بربيايد من تا قبل از خواستگارى موسى به او فكر نكرده بودم ولى بعد از آن براى اولين بار عاشق شدم اما به علت احترام و حيايى كه آن روزها در دختران بود، سكوت كرده بودم. دلم براى موسى تنگ مى شد. او به داشتن اخلاق و رفتار خوب در ميان همه زبانزد بود. با اينكه سختى زياد كشيده بود ولى در سايه اين سختى ها خوب پرورش پيدا كرده بود.

برق در چشمان آمنه مى درخشد يك روز با خواهرم در مورد محبت موسى حرف زدم. همان شد. خواهرم اصرار كرد و مادرم هم از پدرم خواست به موسى جواب مثبت بدهيم. من و موسى ازدواج كرديم و يك سال و نيم بعد من با او به اسلامشهر آمدم. موسى در يك خشكشويى كار مى  كرد.موسى خيلى با من مهربان بود. از محل كارش كه به خانه مى آمد مرا با خودش بيرون مى برد به خاطر اينكه از خانواده ام دور بودم و دلم تنگ مى شد به من توجه زيادى مى كرد. مى گفت هرچه دوست دارى براى خودت تهيه كن برايم هديه مى خريد، تمام تلاش موسى اين بود كه من احساس خوشبختى كنم. موسى به من عشق كردن و محبت ورزيدن را در آن سالها ياد داد. وقتى فرزند اولمان كه دختر بود به دنيا آمد او مثل يك مادر به من توجه كرد. مادرم از من دور بود ولى با وجود موسى من احساس مى كردم مادرم در كنارم است و هيچ مشكلى ندارم.

ادامه نوشته