راز زوج خوشبخت در سالگرد ازدواج

روزی یک زوج، بیست و پنجمین سالگرد ازداوجشان را جشن گرفتند. آنها در شهر مشهور شده بودند به خاطر اینکه در طول 25 سال حتی کوچکترین اختلافی با هم نداشتند. تو این مراسم سردبیرهای روزنامه های محلی هم جمع شده بودند تا علت مشهور بودنشون (راز خوشبختیشونو) بفهمن.

سردبیر میگه: آقا واقعا باور کردنی نیست؟ یه همچین چیزی چطور ممکنه؟

مرد روزای ماه عسل رو بیاد میاره و میگه: بعد از ازدواج برای ماه عسل به شمیلا رفتیم. اونجا برای اسب سواری، دو تا اسب مختلف انتخاب کردیم. اسبی که من انتخاب کرده بودم خوب بود. ولی اسب همسرم به نظر یه کم سرکش بود.

سر راهمون اسب ناگهان پرید و همسرم رو از زین انداخت. همسرم خودشو جمع و جور کرد و به پشت اسب زد و گفت :"این بار اولته" بعد از چند دقیقه دوباره همون اتفاق افتاد. این بار همسرم نگاهی با آرامش به اسب کرد و گفت : " این بار دومته "‌و بعد سوار اسب شد و راه افتادیم.

وقتی که اسب برای سومین بار همسرم رو انداخت؛ همسرم خیلی با آرامش تفنگشو از کیف در آورد و با آرامش شلیک کرد و اون اسب رو کشت. سر همسرم داد کشیدم و گفتم : " چیکار کردی روانی؟دیوونه شدی؟ حیوون بیچاره رو چرا کشتی؟"

همسرم یه نگاهی به من کرد و گفت: " این بار اولته"!

یک داستان واقعی

 دوستم تعریف میکرد که یک شب موقع برگشتن از ده پدری تو شمال طرف اردبیل،
جای اینکه از جاده اصلی بیاد، یاد باباش افتاده که می گفت 
جاده قدیمی با صفا تره و از وسط جنگل رد میشه!
اینطوری تعریف میکنه:
من احمق حرف بابام رو باور کردم و پیچیدم تو خاکی
20 کیلومتر از جاده دور شده بودم که یهو
ماشینم خاموش شد و هرکاری کردم روشن نمیشد.
وسط جنگل، داره شب میشه، نم بارون هم گرفت.
اومدم بیرون یکمی با موتور ور رفتم دیدم نه میبینم، 
نه از موتور ماشین سر در میارم!!
راه افتادم تو دل جنگل، راست جاده خاکی رو کرفتم و مسیرم رو ادامه دادم.
دیگه بارون حسابی تند شده بود.
با یه صدایی برگشتم، دیدم یه ماشین خیلی آرام وبی صدا بغل دستم وایساد.
 من هم بی معطلی پریدم توش. 
اینقدر خیس شده بودم که به فکر اینکه توی ماشینو نیگا کنم هم نبودم.
وقتی روی صندلی عقب جا گرفتم، سرم رو آوردم بالا واسه تشکر 
دیدم هیشکی پشت فرمون و صندلی جلو نیست!!
پشمم ریخت.
داشتم به خودم میومدم که ماشین یهو همونطور بی صدا راه افتاد 
 
هنوز خودم رو جفت و جور نکرده بودم که تو یه نور رعدو برق دیدم
یه پیچ جلومونه!
تمام تنم یخ کرده بود.
نمیتونستم حتی جیغ بکشم
ماشین هم همینطور داشت میرفت طرف دره.
تو لحظه های آخر خودم رو به خدا اینقدر نزدیک دیدم
که بابا بزرگ خدا بیامرزم اومد جلو چشمم.
تو لحظه های آخر، یه دست از بیرون پنجره،
 اومد تو و فرمون رو چرخوند به سمت جاده
 
نفهمیدم چه مدت گذشت تا به خودم اومدم.
ولی هر دفعه که ماشین به سمت دره یا کوه میرفت، 
یه دست میومد و فرمون رو میپیچوند.
 
از دور یه نوری رو دیدم و حتی یک ثانیه هم تردید به خودم راه ندادم.
در رو باز کردم و خودم رو انداختم بیرون.
 
اینقدر تند میدویدم که هوا کم آورده بودم. 
دویدم به سمت آبادی که نور ازش میومد
رفتم توی قهوه خونه و ولو شدم رو زمین
بعد از اینکه به هوش اومدم جریان رو تعریف کردم
 
وقتی تموم شد، تا چند ثانیه همه ساکت بودند
 
یهو در قهوه خونه باز شد و دو نفر خیس اومدن تو،
 
یکیشون داد زد:
 
ممد نیگا! این همون احمقیه که وقتی ما داشتیم ماشینو هل میدادیم
سوار شده بود

آموخته ام که...

آموخته ام که وقتي عاشقم ، عشق در ظاهرم نيز نمايان مي شود.

آموخته ام که عشق مرکب حرکت است نه مقصد حرکت .

آموخته ام که هيچ کس در نظر ما کامل نيست تا زماني که عاشقش شويم .

آموخته ام که اين عشق است که زخم ها را شفا ميدهد ، نه زمان .

آموخته ام که تنها کسي مرا شاد ميکند ، که بمن ميگويد « تو مرا شاد کردي »

آموخته ام که گاهي مهربان بودن بسيار مهمتر از درست بودن است .

آموخته ام که مهم بودن خوبست ولي خوب بودن مهمتر است .

آموخته ام که هرگز نبايد به هديه اي که از طرف کودکي داده ميشود « نه » گفت

آموخته ام که هميشه براي کسي که به هيچ عنوان قادر به کمکش نيستم ، دعا کنم .

آموخته ام که زندگي جديست ولي ما نياز به «دوستي» داريم که لحظه اي با او از جدي بودن دور باشيم .

اموخته ام که تنها چيزي که يک شخص ميخواهد فقط دستي است براي گرفتن دست او و

قلبي براي فهميدنش.

آموخته ام که زير پوست سخت همه افراد کسي وجود دارد که خوشحال شود و دوست داشته باشد.

آموخته ام که خدا همه چيز را در يک روز نيافريد ، پس من چگونه ميتوانم همه چيز را

در يک روز بدست آورم .

آموخته ام که چشم پوشي از حقايق آنها را تغيير نمي دهد.

آموخته ام که وقتي با کسي روبرو ميشويم ، انتظار لبخندي از سوي ما دارد.

آموخته ام که لبخند ارزانترين راهي است که ميتوان با آن نگاه را وسعت بخشيد .

آموخته ام که باد با چراغ خاموش کاري ندارد.

آموخته ام که به چيزي که دل ندارد نبايد دل بست .

آموخته ام که خوشبختي جستن آن است نه پيدا کردن آن .

و آموخته ام که قطره درياست ، اگر با درياست .

و آموخته ام که عشق ، مهرباني ، گذشت ، صداقت وبلند نظري خصلت انسانهاي انسان است

چهار درس زندگی از میمون، موش، قورباغه و سگ ها

میمون هایی که «ترسیدن» را یاد گرفتند: میمون هایی که از مار نمی ترسیدند را در کنار مار ها قرار دادند. در همین حین صداهای بلند و وحشتناکی هم از بلندگو ها پخش کردند. با این کار میمون هایی که از مار ها نمی ترسیدند «یاد گرفتند» که از مار بترسند. نتیجه عجیب تر این آزمایش این بود که حتی میمون های دیگری که هم که از مار ها نمی ترسیدند با دیدن ترس سایر میمون ها آنها هم از مار ها ترسیدند.

نتیجه: ما از بعضی از چیزها می ترسیم چون آنها را با چیز های دیگری در ذهن مان به یکدیگر مرتبط می کنیم. مثلآ یک کودک بعد از شنیدن صدای ترسناک محکم بسته شدن درب در تاریکی از تاریکی خواهد ترسید.


قورباغه هایی که زنده زنده آب پز شدند: چند قورباغه را در ظرفی پر از آب جوش انداختند، آنها خیلی سریع از آب جوش به بیرون پریدند و خودشان را نجات دادند. وقتی همین قورباغه ها را در ظرف آب سرد قرار دادند و آرام آرام آب را به جوش رساندند همه آنها در آب جوش کشته شدند چون نتوانستند عکس العملی به همان سرعت نشان دهند.

نتیجه: ما می توانیم تغییرات ناگهانی را بفهمیم و متقابلآ عکس العمل نشان دهیم اما وقتی این تغییرات در دراز مدت انجام می شوند وقتی متوجه می شویم که دیگر خیلی دیر است. یادمان باشد، نه عادت های بد یک شبه وجود کسی را فرا می گیرد و نه کسی یک شبه فرد دیگری می شود، همه چیز پله پله انجام می شود. مهم این است که گرم شدن آب را احساس کنید.


موش های شناگری که غرق شدند: این بار تعدادی موش های صحرایی که بعضی آنها می توانند 80 ساعت مداوم شنا کنند آماده شدند. محققان قبل از اینکه آنها را در آب بیاندازند با کلک این باور غلط را در موش ها به وجود آوردند که آنها گیر افتاده اند. خیلی از موش ها تنها پس از چند دقیقه بعد از شنا کردن غرق شدند. نه چون نمی توانستند شنا کنند، بلکه چون فکر می کردند گیر کرده اند ناامید شده و دست از شنا کردن برداشتند و غرق شدند.

  نتیجه: وقتی همه چیز به آن طور که می خواهیم پیش می رود ما هم با حداکثر توان مان تلاش می کنیم. اما بعد از اینکه سر و کله مشکلات بزرگ و کوچک پیدا می شود ناامید شده و دست از تلاش کردن بر می داریم، با وجود اینکه توان انجام آن را داریم.


سگ هایی که یاد گرفتند تلاش نکنند: تعدادی سگ در اتاقی قرار گرفتند که زمین آن می توانست شوک الکتریکی خفیفی به سگ ها وارد کند. دکمه ای روی دیوار اتاق بود که با فشرده شدن جریان را قطع می کرد. وقتی شوک وارد شد سگ ها بالا و پایین پریدند تا بالاخره یکی از سگ ها دکمه را زد و جریان قطع شد. سگ ها یاد گرفتند با زدن آن دکمه آن شوک ناخوشایند قطع می شود.

روی نصف گروه اول سگ ها همین آزمایش دوباره تکرار شد اما این بار دراتاق دیگری که دکمه ای الکی داشت و با زدن آن هیچ اتفاقی نمی افتاد و جریان همچنان ادامه داشت. بعد از این مراحل سگ هایی که در اتاق دوم بودند به اتاق اول (با کلید سالم) بازگردانده شدند و آزمایش تکرار شد. این بار هیچ کدام شان حتی سعی نکردند که دکمه را فشاردهند.

  نتیجه: هیچ کس با نامیدی به دنیا نمی آید، بلکه ما بعد از اینکه چند بار شکست می خوریم «شکست خوردن» را یاد می گیریم و حتی به خودمان زحمت تلاش کردن نمی دهیم. اگر به مشکلی برخورده اید، مهم نیست دفعه چندم است که زمین خورده اید، باز هم بلند شوید و برای حل آن تلاش کنید. ممکن است کلید سالم باشد، فقط فشارش دهید!

آدم و فرشته

این قفسه سینه که می بینی یه حکمتی داره .
خدا وقتی آدمو آفرید سینه اش قفسه نداشت
یه پوست نازک بود رو دلش .
یه روز آدم عاشق دریا شد .
اونقدر که با تموم وجودش خواست تنها چیز با ارزشی که داره بده به دریا.
پوست سینه شو درید و قلبشو کند و انداخت تو دریا .
موجی اومد و نه دلی موند و نه آدمی
 
 

خدا … دل آدمو از دریا گرفت و دوباره گذاشت تو سینش .

آدم دوباره آدم شد .
ولی امان از دست این آدم .
دو روز بعد آدم عاشق جنگل شد .
دوباره پوست نازک تنشو جر داد و دلشو پرت کرد میون جنگل .
باز نه دلی موند و نه آدمی

خدا دیگه کم کم داشت عصبانی میشد .
یه بار دیگه دل آدمو برداشت و محکم گذاشت تو سینه اش .
ولی مگه این آدم , آدم می شد . 
 

این بار سرشو که بالا کرد یه دل که داشت هیچی با صد دلی که نداشت عاشق آسمون شد .
همه اخم و تخم خدا یادش رفت و پوست سینه شو جر داد و باز دلشو پرت کرد میون آسمون .
دل آدم مثه یه سیب سرخ قل خورد و قل خورد و افتاد تو دامن خدا . 
 

نه دیگه … خدا گفت … این دل واسه آدم دیگه دل نمی شه .
آدم دراز به دراز چش به آسمون رو زمین افتاده بود. 
 

خدا این بار که دل رو گذاشت سرجاش بس که از دست آدم ناراحت بود یه قفس کشید روش که دیگه آها ، دیگه … بسه .

آدم که به خودش اومد دید ای دل غافل … چقدر نفس کشیدن واسش سخت شده .
چقد اون پوست لطیف رو سینش سفت شده .
دست کشید به رو سینشو وقتی فهمید چی شده یه یه آهی کشید … یه آهی کشید همچین که از آهش رنگین کمون درست شد .
و این برای اولین بار بود که رنگین کمون قبل از بارون درست شد .
بعد هی آدم گریه کرد هی آسمون گریه کرد . 
 

روزها و روزها گذشت و آدم با اون قفس سنگین خسته و تنها روی زمین سفت خدا قدم می زد و اشک می ریخت .
آدم بیچاره دونه دونه اشکاشو که می ریخت رو زمین و شکل مروارید می شد برمی داشت و پرت می کرد طرف خدا تو آسمون .
تا شاید دل خدا واسش بسوزه و قفسو برداره .
اینطوری بود که آسمون پر از ستاره شد . 

ولی خدا دلش واسه آدم نسوخت که .
خلاصه یه شب آدم تصمیم خودشو گرفت .
یه چاقو برداشت و پوست سینشو پاره کرد .
دید خدا زیر پوستش چه میله های محکمی گذاشته … دلشو دید که اون زیر طفلکی مثه دل گنجشك می زد و تالاپ تولوپ می کرد .
انگشتاشو کرد زیر همون میله ای که درست روی دلش بود و با همه زوری که داشت اونو کند .
آخ .. اونقد دردش اومد که دیگه هیچی نفهمید و پخش زمین شد .

خدا ازون بالا همه چی رو نیگا می کرد .
دلش واسه آدم سوخت .
استخونو برداشت و مالید به دریا و آسمون و جنگل .
یهو همون تیکه استخون روی هوا رقصید و رقصید .
چرخید و چرخید .
آسمون رعد زد و برق زد
دریا پر شد از موج و توفان و درختای جنگل شروع کردن به رقصیدن . 

 

همون تیکه استخون یواش یواش شکل گرفتو شد و یه فرشته .
با چشای سیاه مثه شب آسمون
با موهای بلند مثه آبشار توی جنگل

اومد جلو و دست کشید روی چشای بسته آدم

 

آدم که چشاشو باز کرد اولش هیچی نفهمید
هی چشاشو مالید و مالید و هی نیگا کرد .
فرشته رو که دید با همون یه دل که نه با صد تا دلی که نداشت عاشقش شد .
همون قد که عاشق آسمون و دریا و جنگل شده بود .
نه … خیلی بیشتر .
پاشد و فرشته رو نگاه کرد . 

دستشو برد گذاشت روی دلش همونجا که استخونشو کنده بود .
خواس دلشو دربیاره و بده به فرشته .
ولی دل آدم که از بین اون میله ها در نمیومد .
باید دوسه تا دیگه ازونا رو هم میکند .
تا دستشو برد زیر استخون قفس سینش فرشته خرامون خرامون اومدجلو .
دستاشو باز کرد و آدمو بغل کرد .
سینشو چسبوند به سینه آدم
 

خدا ازون بالا فقط نیگا می کرد با یه لبخند رو لبش . 

آدم فرشته رو بغل کرد .
دل آدم یواش و یواش نصفه شد و آروم آروم خزید تو سینه فرشته خانوم .
فرشته سرشو آورد بالا و توی چشای آدم نیگا کرد .
آدم با چشاش می خندید .
فرشته سرشو گذاشت رو شونه آدم و چشاشو بست . 
 

آدم یواشکی به آسمون نیگا کرد و از ته دلش دست خدا رو بوسید .
اونجا بود که برای اولین بار دل آدم احساس آرامش کرد . 
 

خدا پرده آسمونو کشید و آدمو با فرشتش تنها گذاش .

17آبان آغازهفته ازدواج بود

به گزارش خبرگزاری مهر، پرویز کرمی در جمع خبرنگاران با بیان اینکه ستاد برگزاری هفته ازدواج به برنامه ریزی برای فرهنگ سازی و الگوسازی ازدواج به هنگام، آگاهانه، آسان و پایدار با رویکرد اسلامی ایرانی اقدام کرده، افزود: برنامه های این هفته که از 17 تا 23 آبان است با اهدافی چون اهتمام ملی به موضوع بنیادی ازدواج جوانان به عنوان یک نیاز فردی، ضرورت اجتماعی و یا دینی و حکومتی، موج آفرینی برای فرهنگ سازی و الگوسازی ازدواج با رویکرد اسلامی ایرانی برگزار می شود.

رئیس ستاد هفته ازدواج خواستار تأمین بودجه برای فرهنگسازی در امر ازدواج شد و گفت: تا وقتی رسانه ها به تبلیغ اقلام تجملی و غیر ضرور در زندگی زوجها می پردازند نمی توان به تناسبی در خصوص ازدواج و فرهنگسازی در رسانه ها رسید. نگرش جامعه به مقوله ازدواج باید تغییر کند. رسانه ها باید قبل از دولت رسالت خود را که همان فرهنگ سازی و اطلاع رسانی است انجام دهند.

وی با اشاره به اینکه امر ازدواج در خانواده موضوعی شخصی است، اظهار داشت: معتقدیم ازدواج یک امر شخصی است و موضوع ازدواج ذیل چتر خانواده باید رسیدگی شود و هرچه از نقش خانواده ها در این زمینه کم شود دولت و سازمان ملی جوانان با توجه به نقش هدایتی خود موظف به ساماندهی در جهت سیاست گذاری، نقش ترمیم و تسهیلی امر ازدواج است.

کرمی از طراحی و برگزاری جشنواره ازدواج با حضور رسانه ها اعم از دیداری و شنیداری و رسانه های مکتوب خبر داد و اظهار داشت: رسانه ها و صدا و سیما نقش بسزایی در امر الگو سازی و حمایت از برنامه های هفته ازدواج داشته و به همین منظور با همکاری این رسانه ها برنامه هایی با موضوع ازدواج ساخته شده و صفحه های ویژه ای به موضوع امر ازدواج اختصاص می یابد.

معاون فرهنگی و آموزشی سازمان ملی جوانان بر همکاری تمامی دستگاهها و نهادهای دولتی و غیردولتی متولی ازدواج تأکید کرد و افزود: این ستاد باید برای ارائه الگوهای مناسب در امر ازدواج و اصلاح الگوی مصرف در مراسم ازدواج و ترویج آن در سطح جامعه همچنین افزایش اطلاعات مورد نیاز جوانان و والدین در موضوع ازدواج و خانواده فعالیت کند.

کرمی از برگزاری جشنواره محتوایی زوج آسمانی در هفته ازدواج خبر داد و گفت: در این هفته با هماهنگی با مدیران استانی چند دفتر استانی و تشکلهای فعال در امر ازدواج با نام کانون پیوند مهر افتتاح می شود.

ادامه نوشته

تعریف عشق از نظر دکتر چمران

عشق هدف حیات و محرک زندگی من است.
زیباترازعشق چیزی ندیده ام و بالاتر از عشق چیزی نخواسته ام.
عشق است که روح مرا به تموج وا میدارد.قلب مرا به جوش میاورد،استعدادهای نهفته ی مرا ظاهرمیکند،مرا ازخودخواهی وخودبینی میراند،
دنیای دیگری را حس میکنم،درعالم وجود محو میشوم،احساسِ لطیف و قلبی حساس و دیده ای زیبابین پیدا میکنم.
لرزش یک برگ،
نور یک ستاره ی دور،
موریانه ای کوچک،
نسیم ملایم سحر،
موج دریا،
غروب افتاب
همه احساس و روح مرا می ربایند و از این عالم مرا به دنیای دیگری می برند....
این ها همه و همه از تجلیات عشق است....
به خاطر عشق است که فداکاری میکنم،
به خاطر عشق است که به دنیا با بی اعتنایی می نگرم و ابعاد دیگری را می یابم،
به خاطر عشق است که دنیا را زیبا می بینم و زیبایی را می پرستم،
به خاطر عشق است که خدا را حس میکنم و او را می پرستم و حیات و هستی خود را تقدیمش میکنم....

ازدواج چیست ؟

ازدواج مثل شهر محاصره شده است: کسانی که داخل شهرند سعی دارند ازآن خارج
و آنها که خارج هستند کوشش دارند که داخل شوند!
 فرانکلین

* زندگی زناشویی مثل تاتر است: مردم صحنه زیبا و آراسته آن را می بینند
درحالی که زن و شوهر با پشت صحنه درهم ریخته و پرماجرای آن سر و کار
دارند.
 فرانسیس بیکن


* تا قبل از ازدواج فقط مرگ می تواند دو عاشق دلداده را ازهم جدا کند اما
بعد از ازدواج تقریبا هرچیزی می تواند سبب جدایی آنان شود!
 سامرست موام

* ازدواج با یک مرد مثل خریدن کالایی است که مدت ها مشتاقانه از پشت
ویترین تماشایش کرده اید اما وقتی به خانه می رسید از خریدنش پشیمان می
شوید..
 جین کر

* ازدواج برای کسانی که تصور می کنند صبح روز بعد از آن ، آدم دیگری می
شوند موضوعی ناامیدکننده است.
 ساموئل راجرز

* مجردان بیشتر از متاهلین درباره زنان اطلاع دارند چون اگر نداشتند آنها
هم ازدواج می کردند!
 اچ.ال.منکن

*مرد با ازدواج روی گذشته اش خط می کشد ولی زن باید روی آینده خود خط بکشد.
 سینکلر لوییس

* قبل از ازدواج، مرد قبل از خواب به حرف هایی می اندیشد که شما گفته اید
اما بعد از ازدواج ، مرد قبل از این که شما حرف بزنید به خواب می رود!
هلن رولان

* زنان با این آرزو با مردان ازدواج می کنند که مردان تغییر کنند... که نمی کنند.
مردان با این آرزو با زنان ازدواج می کنند که زنان تغییر نکنند... که می کنند!

* خیلی بامزه است: هنگامی که زنان از ازدواج خود داری می کنند اسمش را می
گذاریم عشق به استقلال اجتماعی اما وقتی مردان از ازدواج خودداری می کنند
به آن می گوییم ترس از مسوولیت اجتماعی!
 وارن فارل

* اگر می خواهی برای یک روز معذب باشی مهمان دعوت کن. اگر می خواهی یک
سال عذاب بکشی پرنده نگه دار واگر می خواهی مادام العمر در عذاب باشی
ازدواج کن!
ضرب المثل چینی

اینم نظر بزرگان در مورد ازدواج

وقتی کسی را دوست دارید

وقتی کسی را دوست دارید ، حتی فکر کردن به او باعث شادی و آرامشتان می شود .

وقتی کسی را دوست دارید ، در کنار او که هستید ، احساس امنیت می کنید .

وقتی کسی را دوست دارید ، حتی با شنیدن صدایش ، ضربان قلب خود را در سینه حس می کنید .

وقتی کسی را دوست دارید ، زمانی که در کنارش راه می روید احساس غرور می کنید .

وقتی کسی را دوست دارید ، تحمل دوری اش برایتان سخت و دشوار است .

وقتی کسی را دوست دارید ، شادی اش برایتان زیباترین منظره دنیا و ناراحتی اش برایتان سنگین

ترین غم دنیا ست .

وقتی کسی را دوست دارید ، حتی تصور بدون او زیستن برایتان دشوا ر است .

وقتی کسی را دوست دارید ، شیرین ترین لحظات عمرتان لحظاتی است که با او گذرانده اید .

وقتی کسی را دوست دارید ، حاضرید برای خوشحالی اش دست به هرکاری بزنید .

وقتی کسی را دوست دارید ، هر چیزی را که متعلق به اوست ، دوست دارید .

وقتی کسی را دوست دارید ، در مواقعی که به بن بست می رسید ، با صحبت کردن با او به آرامش می

رسید .

وقتی کسی را دوست دارید ، برای دیدن مجددش لحظه شماری می کنید .

وقتی کسی را دوست دارید ، حاضرید از خواسته های خود برای شادی او بگذرید .

وقتی کسی را دوست دارید ، به علایق او بیشتر از علایق خود اهمیت می دهید .

وقتی کسی را دوست دارید ، حاضرید به هرجایی بروید فقط او در کنارتان باشد .

وقتی کسی را دوست دارید ، ناخود آگاه برایش احترام خاصی قائل هستید .

وقتی کسی را دوست دارید ، تحمل سختی ها برایتان آسان و دلخوشی های زندگیتان فراوان می

شوند .

وقتی کسی را دوست دارید ، او برای شما زیباترین و بهترین خواهد بود اگرچه در واقع چنین نباشد .

وقتی کسی را دوست دارید ، به همه چیز امیدوارانه می نگرید و رسیدن به آرزوهایتان را آسان  می

شمارید .

وقتی کسی را دوست دارید ، با موفقیت و محبوبیت او شاد و احساس سربلندی می کنید .

وقتی کسی را دوست دارید ، واژه تنهایی برایتان بی معناست .

وقتی کسی را دوست دارید ، آرزوهایتان آرزوهای اوست .

وقتی کسی را دوست دارید ، در دل زمستان هم احساس بهاری بودن دارید .

به راستی دوست داشتن چه زیباست ،این طور نیست ؟

جشن گردهمايي كليبريهاي مقيم تهران

جشن فوق جمعه همین هفته در 23 مهرماه 1389 از ساعت 17 الی 20 با حضور همشهریان و شاعران و هنرمندان موسیقی برگزار می گردد.حضور همشهریان محترم به همراه خانواده بوده و شادی بخش محفلمان خواهد بود.

جشن گردهمايي كليبريهاي مقيم تهران

محل برگزاری جشن : تهران - فلكه دوم تهرانپارس خیابان جشنواره خیابان امین(زهدی) - میدان والفجر - سرای محله جوادیه

"مجمع كلیبریهای مقیم تهران"

 

منبع : اولین پایگاه اطلاع رسانی ارسباران

گفته های يه مادر دانا به دخترش

من مرد ها رو دوست دارم. برای اين که در کل ساختار های فکری ساده تری از ما دارند. درکشون به مراتب از درک زن ها ساده تره... هر چی که ما پيچيده ايم مرد ها ساده اند. اونا موجودات قوی ای هستند که ما رو حمايت می کنند.

وقتی با يه مرد به يه کافه ميری هيچ لذتی بالا تر از اين نيست که درو برات باز می کنه و مثل يک جنتلمن  صندلی رو برات می کشه و تو می شينی.

خيلی با ادب تو رو مهمون می کنه.

وقتی  چيز سنگينی داری برات اونو حمل می کنه.

وقتی توی خونه کمد و يخچالو هر چيز سنگين ديگه ای داری برات جا به جا می کنه بدون هيچ منتی!

مرد اين موجود دوست داشتنی ساده که ما کمتر تونستيم درکش کنيم و عمرمونو خيلی احمقانه به مبارزه با اون پرداختيم، هميشه مسئول کار های سنگين و سخته.

خدا می دونه اگه مرد نبود، ما از کدوم کيسه ای اين همه خرج می کرديم؟

و بعد اين که مرد با همه کار کردن سختش، چقدر سخاوتمندانه برای ما چيزای خوب می خره

اگه مرد نبود چه کسی برای ما اين همه لباسا و جواهرات خوشگل می خريد؟ اصلن اگه مردا نبودن ما به چه بهانه ای  اين همه لباسای خوشگل طراحی می کرديم و می پوشيديم؟

و اين همه جينگول پينگول به خودمون آويزون می کرديم؟

ما خيلی وقتا فقط برای مردا آرايش می کنيم؟

مردا باعث شدن که ما خوشگل تر به نظر برسيم.

اگه تمام دوستای تو که دخترند ازت تعريف کنند که چقدر اين دفه ابروهاتو قشنگ برداشتی، خداييش با يه بار گفتن  يه مرد می تونی عوضش کنی؟

آخه ما چرا انقدر ناجوانمردانه با مردا رفتار می کنيم؟

ما به جای دشمنی و جنگ و انتقام، حقيقتن می تونستيم خودمونو به محبت مردونه بسپاريم؟

چرا به خودمون دروغ می گيم؟

اگه مردا نبودن ما زنده بوديم، زندگی می کرديم، برای خودمون خريد می رفتيم و برای خودمون چيز می خريديم، اما اون حمايت عاطفی عميقی که يه مرد به زن می ده چه کسی به ما می داد؟

همه ما يادمونه که وقتی بچه بوديم و سفر می رفتيم عاشق اين بوديم که بابامون دستمونو تو خيابون تو دستش بگيره و حمايتمون کنه.

جلوی در مغازه ها نق می زديم و عروسک می خواستيم و هيچ وقت پدرمون نمی تونست مقاومت کنه و اونو برای ما می خريد.

چرا ما به جای  انتقامو بد جنسی خودمونو نمی سپريم به حمايت و محبت مردانه؟

چرا ما با نق زدن مردامونو داغون می کنيم؟

به نظرم

هيچی برای يه مرد از اين  جذاب تر نيست که بهش ياداوری کنيم که چقدر بهش احتياج داريم. چقدر روح مردانه اش به ما آرامش می ده. چقدر اين که در مورد ما در مورد لباسمون و رنگ و مدل موهامون و  مدل اين دفه ابرو ها مون نظر می ده، ما رو خوشحال می کنه.

چقدر وقتی که در کنارشيم و اون دست تو جيبش می کنه، برای ما خريد می کنه، و آژانس می گيره تا مثل يه ليدی برمون گردونه خونه ،  به ما اطمينان  و آرامش می ده.

به نظرم

به عنوان کسی که  همه نظريات فمينيستيو خونده  و خيلی هم مدافع حقوق زنان هست ،  ما با نديده گرفتن مرد ها به خودمون و به اونا ظلم کرديم. اگر مردانه گی يه مردو در نقش يه حامی قوی نديده بگيريم، اونو نابود کرديم و خومونو بيشتر.

ما با حضور مرد هاست که هويت زنانه پيدا می کنيم.

حقيقتن توی دنيا چيزی قشنگ تر از تصوير مردی که جفتشو توی بغل حمايت گرش گرفته هست؟

مردی که کتشو وقت سرما روی شونه های عشقش می اندازه؟

اگه مرد نبود

وقتی که گريه می کرديم، شونه های مردونه کی پنای ترسا و دلهره هامون می شد؟

اگه مرد نبود چه کسی وقت ترس ها به ما پناه می داد؟

چه کسی وقتی همه در رويارويی با احساساتمون حال بدی داشتيم تصميم قاطع و منطقی می گرفت و حرف آخر را می زد؟

چه کسی توی بحران های زندگی مسئولانه  قدم اول را برمی داشت؟

کی اشکامونو پاک می کرد؟

کی چتر حمايت گرشو روی سرمون باز می کرد؟

ما برای کی اين همه خوشگل می کرديم؟

به چه اميدی می رفتيم  اين همه موهامونو رنگ می کرديم هر ماه و ابروهامونو برمی داشتيم؟

اصلن به چه اميدی زندگی می کرديم؟

البته شما جدی نگیرید

موضوع انشا:عزدواج

نام : کمال

کلاس : دبستان

موزو انشا : عزدواج!

هر وقت من یک کار خوب می کنم مامانم به من می گوید بزرگ که شدی برایت یک زن خوب می گیرم .

تا به حال من پنج تا کار خوب کرده ام و مامانم قول پنج تایش را به من داده است .

حتمن ناسرادین شاه خیلی کارهای خوب می کرده که مامانش به اندازه استادیوم آزادی برایش زن گرفته بود. ولی من مؤتقدم که اصولن انسان باید زن بگیرد تا آدم بشود ، چون بابایمان همیشه می گوید مشکلات انسان را آدم می کند .

در عزدواج تواهم خیلی مهم است یعنی دو طرف باید به هم بخورند. مثلن من و ساناز دختر خاله مان خیلی به هم می خوریم .

از لهاز فکری هم دو طرف باید به هم بخورند، ساناز چون سه سالش است هنوز فکر ندارد که به من بخورد ولی مامانم می گوید این ساناز از تو بیشتر هالیش می شود .

در عزدواج سن و سال اصلن مهم نیست چه بسیار آدم های بزرگی بوده اند که کارشان به تلاغ کشیده شده و چه بسیار آدم های کوچکی که نکشیده شده. مهم اشق است !

اگر اشق باشد دیگر کسی از شوهرش سکه نمی خواهد و دایی مختار هم از زندان در می آید.

من تا حالا کلی سکه جم کرده ام و می خواهم همان اول قلکم را بشکنم و همه اش را به ساناز بدهم تا بعدن به زندان نروم .

مهریه وشیر بلال هیچ کس را خوشبخت نمی کند.

همین خرج های ازافی باعث می شود که زندگی سخت بشود و سر خرج عروسی دایی مختار با پدر خانومش حرفش بشود .

دایی مختار می گفت پدر خانومش چتر باز بود..خوب شاید حقوق چتر بازی خیلی کم بوده که نتوانسته خرج عروسی را بدهد. البته من و ساناز تفافق کرده ایم که بجای شام عروسی چیپس و خلالی نمکی بدهیم. هم ارزان تر است ، هم خوشمزه تراست تازه وقتی می خوری خش خش هم می کند!

اگر آدم زن خانه دار بگیرد خیلی بهتر است و گرنه آدم مجبور می شود خودش خانه بگیرد. زن دایی مختار هم خانه دار نبود و دایی مختار مجبور شد یک زیر زمینی بگیرد. می گفت چون رهم و اجاره بالاست آنها رفته اند پایین! اما خانوم دایی مختار هم می خواست برود بالا! حتمن از زیر زمینی می ترسید . ساناز هم از زیر زمینی می ترسد برای همین هم برایش توی باغچه یک خانه درختی درست کردم. اما ساناز از آن بالا افتاد و دستش شکست. از آن موقه خاله با من قهر است .

قهر بهتر از دعواست.آدم وقتی قهر می کند بعد آشتی می کند ولی اگر دعوا کند بعد کتک کاری می کند بعد خانومش می رود دادگاه شکایت می کند بعد می آیند دایی مختار را می برند زندان!

البته زندان آدم را مرد می کند.عزدواج هم آدم را مرد می کند، اما آدم با عزدواج مرد بشود خیلی بهتر است!

این بود انشای من

اگه عاشق کسي شدي ...........

Shakespeare:

If you love someone,

Set her free....

If she ever comes back, she's yours,    

If she doesn't, here's the poison, suicide yourself for her.

شکسپير:

اگه عاشق كسي شدي،

بهش نچسب، بزار بره

اگه برگشت كه ماله توئه

اگر برنگشت، سَم كه داري، خودتو بکش!

 

Optimist:

If you love someone,

Set her free....

Don't worry, she will come back.

خوشبين:

اگه عاشق كسي شدي،

بهش نچسب، بزار بره....

نگران نباش، حتماً بر مي گرده

 

Suspicious:

If you love someone,

Set her free....

If she ever comes back, ask her why.

شکاک:

اگه عاشق كسي شدي،

بهش نچسب، بزار بره....

اگه برگشت، ازش بپرس چرا

 

Patient:

If you love someone,

Set her free....

If she doesn't come back, continue to wait until she comes back.

صبور:

اگه عاشق كسي شدي،

بهش نچسب، بزار بره...

اگه برنگشت، اونقدر صبر کن تا برگرده

 

Playful:

If you love someone,

Set her free....

If she comes back, and if you love her still,

Set her free again,

Repeat

خوشگذران:

اگه عاشق كسي شدي،

بهش نچسب، بزار بره...

وقتي برگشت، اگه هنوز عاشقش هستي،

دوباره ولش کن بره

بعد دوباره اگه ....

 

Animal-Rights Activist:

If you love someone,

Set her free…

In fact, all living creatures deserve to be free!!

 

فعال دفاع از حقوق حيوانات :

اگه عاشق كسي شدي،

بهش نچسب، بزار بره...

درواقع همه موجودات زنده حق دارن که آزاد باشن

ادامه نوشته

آزمون عشق

 

امیری به شاهزاده خانمی گفت: من عاشق توام.

شاهزاده گفت: زیباتر از من خواهرم است که در پشت سر تو ایستاده است.

امیر برگشت و دید هیچکس نیست .

شاهزاده گفت: تو عاشق نیستی ؛ عاشق به غیر نظر نمی کند.

 

زنان و مردان با هم تفاوت دارند، در این نکته تردیدی نیست...

زنان و مردان با هم تفاوت دارند، در این نکته تردیدی نیست

ولی بجای تاکید روی کیفیتهای منفی زن و مرد چرا روی نقاط مثبت آنان تکیه نکنیم؟
 

بیاییم از خانم ها شروع کنیم:

زنان مهربان ، عاشق و دلسوزند.

زنان وقتی که خوشحال هستند گریه میکنند.

زنان برای نشان دادن توجه و علاقه همیشه کارهای کوچکی انجام می دهند.

آنان برای دست یابی فرزندانشان به بهترین چیزها از هیچ کاری دریغ نمی کنند.

زنان قدرت این را دارند که حتی وقتی بسییار خسته هستند ونمی توانند روی پای خود بایستند،لبخند بزنند.

آنان می دانند که چگونه یک وعده غذایی را به فرصت تبدیل کنند.

زنان میدانند چگونه از پول خود بهترین بهره را ببرند.

آنان میدانند چگونه یک دوست بیمار را تیمار کنند.

زنان شادی و خنده را بدنیا ارزانی می کنند.

زنان صادق و وفادارند.

زنان در زیر آن ظاهر نرم، اراده پولادین دارند.

آنان برای یاری رساندن به دوستی محتاج همه کار می کنند..

زنان از بی عدالتی به آسانی به گریه می افتند.

آنان می دانند چگونه به یک مرد احساس پادشاه بودن بدهند.

زنان دنیا را مکانی شادتر برای زندگی می سازند.

حالا نوبت مردان است:

مردان برای تامین پول و حمل اشیای سنگین و کشتن سوسک و مارمولک و موش و عنکبوتها خوبند.

تجدید فراش

همسرم می گفت بد جوری هراسانم همش
در پی آ یینه بین و فال و فنجانم همش

حال و روزم از لحاظ روحی اصلا خوب نیست
هیچ می پرسی چرا در پای قلیانم همش؟

صبح، بی بی گل برایم یک خبر آورده بود
ازهمین رو با تاسف ، کلّه جنبانم همش

عاقبت تصویب شد قانون تجدید فراش
دارم احساس بدی، غمگین و نالانم همش

مثل سیر و سرکه می جوشد دلم ، دلواپسم
چونکه با اسم هوو می لرزد این جانم همش

همسر خوبی نبودم ، می پذیرم کاملا
خاطرت آسوده باشد فکر جبرانم همش

مُرد دیگر آن زن خود خواه لوس بی ادب
بعد از این یک خانم خوش خلق و مامانم همش

بوده ام ولخرج تا امروز اما بعد از این
در پی کفش و لباس و کیف ارزانم همش

هرچه می خواهی برایت می پزم عالی جناب
قرمه سبزی یافسنجان ؟تحت فرمانم همش

جای کافی شاپ و استخر و سونا و سینما
بیشتر پیش شما در خانه می مانم همش

جیغ هایم ، نعره هایم ،اخم هایم را ببخش
یک مریضی بود و فعلا تحت درمانم همش


نیستی آش دهن سوزی ولی با این همه
بی شما حس می کنم در سطر پایانم همش

گفتم ای یارم، نگارم، همسرم اصلا نترس
کاسبی ها راکد و در اوج بحرانم همش

بنده فکر پاس چک هامم نه تجدید فراش
هیچ می پرسی چرا سر در گریبانم همش

ازدواج این روزها آن هم مجدد، ساده نیست

تازه از آن بار اول هم پشیمانم همش

زندگی زیباست

زندگی زیباست ...

و هر روزش آغازی دوباره

برای استفاده از فرصت ها و جبران گذشته.. 

زندگی زیباست ...

به سادگی و لطافت شبنمی نشسته بر برگی سبز ...

و با اندکی زبری به زبری حاشیه های برگ  رُز ....

و اما با دور نمایی زیبا و فراموش نشدنی

با صحنه های رنگارنگ و دل نشینش ...

بی سایه .. بی غم

و با اندکی پستی و بلندی ...

کسی چه می داند ؟

همیشه انگونه که میخواهیم نیست ...

و هرچه میخواهیم به دست نمی آید ...

هجران ها هم حکمتی دارند ..

اما زندگی همچنان زیباست ..

می توان  خاطراتی خوب در ذهن حک کرد

و باقی را دور ریخت ....

یاد و خاطره زیبایی های زندگی تا پایان عمر نشاط و سرزندگی به دنبال دارد

پاییز را هم می توان زیبا دید

نگو خزان است و زردی ..

اتفاقات هم حکمت خاص خود را دارند ..

همانطور که شاخه های خشک مجموع صدای دل نشین ِ قدم هایمان رامی سازند...

خش خش برگ ها هم زیباست

اگر بخواهیم..

مشکل همیشه هست . نگاه ماست که به آن قیمت و تخفیف می دهد

باید دید و نگرش عوض شود

نگاه کردن از قابی دیگر به زندگی هم جذابیت و سودمندی اثر بخشی را

برایمان به ارمغان می آورد

این راهی ست برای غلبه بر مشکلات و نهایت پیروزی و شادکامی

گاه باید مسیر خود را عوض کنیم

همیشه یک راه پاسخگو نیست

جرئت انتخاب روشی جدید را داشته باشیم

شاید اینگونه پیروز شدیم ...

راه های حل مشکلات زیاد است و

همه کلیدی به دستمان خواهند داد

و البته به شرط آن که ریسمان امید و هدفهایمان

گسیخته نشود ...

بپذیریم که مسئول اعمالمان خودمان هستیم

و خالق ِ یکتا,  بی حساب و کتاب ما را رها نخواهد کرد

و نظاره گر و دست گیر ما ست

تنهایمان نمیگذارد

چه در سختی

و چه شادی  

و بدانیم هرچه انجام میدهیم ثبت خواهد شد ..

و خوبی و نیکی کردن را فراموش نکنیم..

آری اینگونه است رسیدن به اوج ..

باید بخواهیم

نهراسیم

بتوانیم

ببینیم

تلاش کنیم

فردا را بخواهیم

 از گذشته به جز تجربیاتش ما بقی را دور ریزیم

آری

زندگی با همه سختی ها و مشکلاتش

باز هم زیباست

درخواست مرخصي همسر

می گویند در دوران قبل که پاسگاه های ژاندارمری در مناطق مرزی و روستایی و دور
از شهرها وجود داشته و اکثرا ماموران مستقر در آنها از نقاط ديگر برای خدمت
منتقل می شدند باید مدت زيادی را دور از اقوام و بستگان سپری می کردند کما
اینکه سفر و رفت وآمد به سهولت فعلی نبوده شاید بعضی مواقع حتی در طول سال هم
امکانی برای مسافرت ماموران به شهر موطن خود پیش نمی آمد و به همين خاطر
معدود خانه سازمانی در اختیار فرمانده پاسگاه و برخی ماموران ديگر قرار می
گرفت.

همسر یکی از فرماندهان پاسگاه که به تازگی هم ازدواج کرده و چندین ماه از
زندگیشان  دور از شهر و بستگان در منطقه خدمت همسرش می گذشت بدجوری دلتنگ
خانواده پدری اش شده بود چندين بار از شوهرش درخواست می کند که برای دیدن پدر
ومادرش به شهرشان به اتفاق هم یا به تنهایی مسافرت کند ولی هر بار شوهرش  به
بهانه ای از زیر بار موضوع شانه خالی می کند. زن که در این مدت با چگونگی
برخورد ماموران زیر دست شوهرش و بعضا مکاتبات آنها برای گرفتن مرخصی و غیره هم
کم و وبیش آشنا شده بود به فکر می افتد حالا که همسرش به خواسته وی  اهمیتی
قائل نمی شود او هم به صورت مکتوب و به مانند ماموران درخواست مرخصی برای رفتن
و  دیدن خانواده اش بکند ، پس دست به کار شده و در کاغذی درخواست کتبی به این
شرح می نویسد:

" جناب .....

فرمانده محترم ...

اینجانب .... همسر حضرتعالی که مدت چندين ماه است پس از ازدواج با شما دور از
خانواده و بستگان خود هستم حال که شما بدلیل مشغله بیش از حد کاری فرصت سفر و
دیدار بستگان را ندارید بدینوسیله درخواست دارم که با مرخصی اینجانب به مدت ..
برای مسافرت و دیدن پدر ومادر واقوام موافقت فرمائيد."

                                                          "  با احترام ..... همسر شما "

و نامه را در پوشه مکاتبات همسرش می گذارد.

چند وقت بعد جواب نامه به این مضمون بدستش میرسد:

*"*سرکار خانم...

عطف به درخواست مرخصی سرکار عالی جهت سفر برای دیدار اقوام *با درخواست شما به
شرط تامین جانشین موافقت میشود."*

                                                                 فرمانده ...

 

 خودتان می توانید حدس بزنید که همسر بیچاره با دیدن این جواب قید مسافرت و
دیدن پدرو مادر را زده ماندن در همان محل خدمت شوهر رضایت می دهد.

پروژه بزرگراه تبریز ـ اهر ـ باكو عملیاتی شود

رضا صدیقی ظهر روز 24/6/89 در جلسه بررسی مسائل و مشكلات راه‌های ارتباطی شهرستان اهر با اشاره به جمعیت 400 هزار نفری منطقه ارسباران كه در شاهراه ارتباطی استانی به نوار مرزی و سایر استان‌ها واقع شده عملیاتی شدن پروژه بزرگراه «تبریز ـ اهر ـ باكو» را از خواسته‌های به حق شهروندان این منطقه برای توسعه و رونق اقتصادی منطقه اعلام كرد.
وی، با اشاره به اینكه منطقه ارسباران یكی از مناطق مستعد در بخش گردشگری، كشاورزی و معدنی است اجرای این بزرگراه موجب رشد و شكوفایی اقتصاد منطقه، جذب سرمایه‌گذاران در بخش‌های مختلف و در نهایت ایجاد زمینه اشتغال پایدار كاهش مهاجرت از این منطقه به كلانشهرها را سبب عنوان كرد.
رئیس كمیته برنامه‌ریزی شهرستان اهر همچنین جاده‌های فعلی ارتباطی شهرستان اهر را پاسخگوی نیازهای ارتباطی و ترانزیت شهرستان ندانست و تبدیل جاده‌های ارتباطی اهر به سایر شهرستان‌ها به جاده درجه یك از نیازهای اساسی شهرستان عنوان و اظهار امیدواری كرد با اختصاص اعتبارات لازم این خواسته به حق شهروندان عملی شود.

وی اظهار داشت: این جاده به دلیل تردد روزانه بیش از 15 هزار خودرو در روز و دو برابر شدن این تعداد در روزهای تعطیل نشان از اهمیت ویژه این جاده در راستای تسریع در اجرای بزرگراه اهر ـ تبریز دارد.
فرماندار اهر گفت: این شهرستان به دلیل واقع شدن در شاهراه گردشگری استان و ارتباط با استان اردبیل و نوار مرزی كشورهای آسیای میانه از اهمیت ویژه برخوردار بوده و امیدواریم با اختصاص اعتبارات بیشتر و اجرای قطعه سوم این بزرگراه شاهد از بن خارج شدن منطقه ارسباران و رونق اقتصادی منطقه باشیم.
وی همچنین از بهره‌برداری پل بزرگ ورودی جاده اهر ـ تبریز، راه‌اندازی كارخانه آسفالت و كمپوست در آینده نزدیك خبر داد.

منبع : اولین پایگاه اطلاع رسانی منطقه ارسباران


نوع مطلب : اخبار ارسباران، ارسباران، آذربایجان، 
برچسب ها : ارسباران، باكو، اهر، بزرگراه اهر ـ تبریز، بزرگراه تبریز ـ اهر ـ باكو،

اخبار منطقه ارسباران

اخبار مهر ۸۹ ارسباران

اخبار شهریور 89 ارسباران

اخبار مرداد ۸۹ ارسباران

اخبار تير ۸۹ ارسباران