تبليغاتX
http://arazbar.blogfa.com
http://arazbar.blogfa.com
منطقه آرازبار(ارسباران) , طنز ، عشق و ازدواج




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387 توسط ناز گل

جهت مشاهده بقيه تصاوير به ادامه مطلب توجه نماييد



ادامه مطلب


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387 توسط اميد




نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و ششم آذر 1387 توسط ناز گل

 

چشم چرون! خیال بد داری؟

 

براي ديدن عكس موردنظر ادامه مطلب را كليك نماييد



ادامه مطلب


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و ششم آذر 1387 توسط ناز گل

خودكشي فقط بخاطر عشق



ادامه مطلب


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و ششم آذر 1387 توسط ناز گل

 

براي ديدن عكس مبارزه با بدحجابي روي ادامه مطلب كليك نماييد



ادامه مطلب


نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387 توسط ناز گل

یک جفت جوراب زنانه

داستان نصيحت ريئس به يك كارمند قبل از ازدواج

بخونيد و عبرت بگيريد:

هوس زن گرفتن به سرم زده بود. دوست داشتم وضع مالی خانواده همسرم پایین‌تر از خانواده خودم باشد تا بتوانم زندگی بهتری برایش فراهم کنم. مادرم چنین دختری برایم در نظر گرفته‌بود.  نمی‌دانم این خبر چگونه به گوش رئیسم رسید چون به صرف نهار دعوتم کرد تا نصیحتم کند. اسم رئیس من عاصم است اما کارمندان به او می‌گویند عاصم جورابی!

سر ساعت به رستوران رفتم. رئیس تا مرا دید گفت: چون جوان خوب و نجیب و سربه‌راهی هستی می‌خوام نصیحتت کنم. و بعد هم گفت: مبادا به سرت بزنه و بخوای واسه زنت وضع بهتری فراهم کنی! و ادامه داد: اگه به حرفم گوش نکنی مثل من بدبخت می شی. همونطور که من بدبخت شدم و حالا بهم می‌گن عاصم جورابی!

 پرسیدم: جناب رییس چرا شما رو عاصم جورابی صدا می‌کنن؟ جواب داد: چون بدبختی من از یه جفت جوراب شروع شد. و بعد داستان زندگی اش را برایم تعریف کرد:

بقيه در ادامه مطلب ...



ادامه مطلب


نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387 توسط اميد

 

جهت ديدن زنان و مردان امروزي به ادامه مطلب توجه نماييد

 

 

 



ادامه مطلب


نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و دوم آذر 1387 توسط اميد

ازدواج نقطه آغاز شيرين زندگي مشترك دو نفر است.


ازدواج احساسانه
اين نوع ازدواج با جملاتي نظير آه كه چقدر دوستت دارم! اگر تو نيايي منم بستني نمي خورم! تو كجا بودي تو آسمونا دنبالت مي گشتم رو زمين پيدات كردم و ... شروع ميشن. بالاخره يكي از اون دو تا به ديگري ميگه من از اولم تو رو نمي خواستم!...
هر كسي هم كه وضعيت اونا رو ميبينه به فرزندش ميگه : ببين عاقبت كنار خيابون با هم آشنا شدن و تو ماشين پرايد نشستن و شماره دادن و شماره گرفتن همينه...
ازدواج عاشقانه
اين نوع ازدواج كمي از احساسات بالاتر است. هر دو يكديگر را دوست دارند و مي خواهند و به يكديگر اظهار علاقه مي كنند و به عهد خود پايبندند. آنان سعي مي كنند رفتارهاي بچه گانه نشان ندهند و حالت هاي عاشقي را تمرين كنند. كمي لاغر مي شوند . از خواب و خوراك مي افتند و بالاخره با اصرار ، ازدواج انجام مي شود.هر كسي هم كه مي بيندشون ميگه خدايي همديگه رو مي خوان اگه بدن براي خودشون بدن اگه خوشن براي خودشون خوشن.
ازدواج عاقلانه
اين نوع ازدواج بر اساس اصول اعتقادي ، رعايت نظم اجتماعي و توجه به بافت جامعه و خانواده اي طرفين انجام مي شود. معمولا اگر احساسي هم در اين ازدواج باشد معمولا سمت و سوي عقلي ميگيرد. ازدواج هم كه صورت گرفت به عنوان يك قرارداد اجتماعي و توجه به بافت جامعه و خانواده هاي طرفين انجام مي شود. و بسيار پايبند و مقيد به رعايت حقوق آن هستند. انتظار دتر و پسر از اين ازدواج درك منطقي همديگر است.
هر كسي هم كه اين موضوع را ميبيند مي گويد: خوب ازدواجي بود به هم مي خوردن. ديگه عاقل شده بودن! خدا كمكشون كنه هر آدمي كه برنامه ريزي كنه همين عاقبتو داره!
خلاصه بهترين ازدواج ازدواجيه كه عاقلانه و آميخته از حس عاشقانه باشه. ازدواجي كه با عقل ممزوج شده و همراه با عشق و احساس باشه عاليه...!




نوشته شده در تاريخ سه شنبه نوزدهم آذر 1387 توسط اميد

داستان اینطور است که پیرمردی کنار نوه هایش نشسته بود و به آنها می گفت که در همه زندگی ها یک جنگ خیلی وحشتناک هست، جنگ بین دو گرگ.

یکی از آنها شر است: یعنی ترس، عصبانیت، دشمنی، طمع، خودبینی و تکبر، ترحم به خود، دشمنی و خصومت، و فریب. آن دیگری خیر است: یعنی لذت، آرامش، فروتنی، اطمینان، بخشندگی و سخاوت، حقیقت، نجابت و ملایمت، و مهر و محبت.

یکی از نوه هایش پرسید، پدربزرگ، کدامیک از این گرگ ها در جنگ برنده می شوند؟ پدربزرگ به چشمان او خیره شد و جواب داد، آنی که بهش غذا بدهید.

این داستان کوتاه حقیقتی بسیار گسترده ژرف در خود دارد. این شما هستید که انتخاب می کنید که به کدام ویژگی ها، اعتقادات و ارزش ها توجه کنید. و آن خصوصیاتی که روی آنها تمرکز کنید، زندگی شما را از آن خود می کنند.

اگر بخواهید بطور مداوم روی مشکلات زندگی زناشویی تان متمرکز شوید، باعث میشود رابطه تان حتی بدتر از آنچه که واقعاً هست به نظر برسد.

اگر همیشه به اشتباهاتی که مرتکب شده اید و اینکه چقدر از همسرتان عصبانی و ناراحت هستید فکر کنید، عصبانیتتان بیشتر و بیشتر خواهد شد و خاطره های خوشی که با هم داشته اید را هم خراب می کند. وقتی این اتفاق می افتد، دیگر نمی توانید یک تصویر متعادل از زندگیتان ببینید.

هرچه انرژی بیشتری را صرف پرداختن به مسائل منفی زندگیتان صرف کنید، همه چیز بدتر و ناامیدانه تر به نظر خواهد رسید.

و وقتی به بخش منفی زندگیتان غذا می دهید، انرژی خلاقه تان یخ زده و از بین میرود. درنتیجه، دیگر توانایی کشف راه حل های یاری رساننده یا داشتن دیدگاهی تازه و بکر را نخواهید داشت.

با افکارتان، اعتقاداتتان، و رفتار و اعمالتان روی دیدگاهتان از واقعیت تاثیر می گذارید. به گفته کاترین مانسفیلد، برای تغییر رفتارمان، نه تنها باید به زندگی از یک دید متفاوت نگاه کنیم، بلکه زندگی هم خود، متفاوت خواهد شد.

ظاهر زندگی به این دلیل متفاوت می شود و تغییر می کند که رفتارها و عملکردهای خود ما تغییر کرده است.

در هر زمان، این شما هستید که تصمیم می گیرید، درمورد اتفاقات و رویدادهای زندگیتان و انسانهای درون آن، با چه دیدی نگاه کنید. این تعبیرها تجربه شما را از واقعیت شکل می دهد و بر ظرفیت شما در زندگی تاثیر می گذارد. همچنین بر انتظارات و توقعات شما در مورد زندگی اثر می کند.



ادامه مطلب


نوشته شده در تاريخ سه شنبه نوزدهم آذر 1387 توسط اميد

عضو شورای مرکزی کمیته امداد تشریح کرد نحوه همسریابی برای دختران تحت پوشش این نهاد از طریق اردوهای زیارتی

ایلنا: حمید رضا ترقی، عضو شورای مرکزی و معاونت فرهنگی کمیته امداد در نشست خبری این کمیته که امروز برگزار شد درپاسخ به این سئوال که شما آیا در زمینه همسریابی افراد تحت پوشش خود اقدامی انجام می دهید ، گفت:‌‏ در رابطه با همسریابی برای افراد تحت پوشش کمیته امداد دو روش مستقیم و غیر مستقیم داریم.

وی افزود: روش مستقیم را فقط در رابطه با دخترانی که در طرح جداسازی از والدین معتاد نگه داری می‌‏کنیم و در خوابگاه‌‏ها پذیرای آنها هستیم به کار می‌‏بریم. چون این افراد کسی را ندارند که در امر ازدواج به آنها کمک کند.

بقيه خبر در ادامه مطلب



ادامه مطلب


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه چهاردهم آذر 1387 توسط اميد

خدایا توی این دنیای به این بزرگی و این همه موجود حالا چرا كرم؟ این همه موجود عجیب غریب، آخه چرا كرم؟ نمیشد منو زرافه یا الاغ خلق میكردی؟ خداییش این هم ایده بود كه به سرت زد!!! نه چشم داریم نه دهن داریم نه دماغ داریم فقط یه لوله درازیم. فصل جفت گیری كه میشه همه حیونا میرن حالی به حولی میكنن ما چون تك جنسی هستیم باید بشینیم سماق بمكیم. صبحها كه از خواب پامیشیم باید همینجور الكی تو خاكا لول بخوریییییم تا شب مثل احمقها خسته بیفتیم بخوابیم. خدایا ناشكری نمیكنم. چون به قول دوستام كه میگن برو خدارو شكر كن باز كرم خاكی شدی، كرم كون نشدی ولی به قول آدما آدم باید یه نگاهی هم به بالا داشته باشه دیگه! حالا نمیگم دوست داشتم آدم بودم ولی مار كه میتونستم باشم. خودم كه چشم ندارم خودمو ببینم ولی بچه ها میگن استعداد پرورش اندام دارم اگه از مكمل استفاده كنم بعد شیش ماه مار میشم ولی من دوست دارم مار واقعی باشم...هیییی چی بگم كه هرچی بگم كم گفتم، دیروز یه سری زدم به بیرون خاك دیدم یه مگسه دست دوست دخترشو گرفته بود و بهش میگفت فردا ببرمت یه جایی یه گهی بدم بخوری كه جیگرت حال بیاد، آقا ما یادمون افتاد كه تك جنسی هستیم همچی كونمون سوخت همچی سوخت كه نگو آهان راستی خدایا ما كرما چرا كون نداریم دهن كه ندادی بخوریم حداقل یه چیزی میدادی ادای ریدنو در بیاریم. ای بابا چی بگم خدا، به شتره گفتن گردنت كجه گفت كجام راسته؟ راستی خدا من به شترم راضیم ها.




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سیزدهم آذر 1387 توسط ناز گل

 

 جهت ديدن كاريكاتور زيباي خانجان پيروزي به ادامه مطلب توجه نماييد...

 



ادامه مطلب


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سیزدهم آذر 1387 توسط ناز گل

  حوالی سال 1230 ه.ش:

(بالاخره با صحبتهای زن ، مرد خونه از خر شیطون پیاده می‌شه و دختر گناهكارشو می‌بخشه!)

زن: آقا خدا سایهء شما رو هیچوقت از سر ما كم نكنه.

نیم قرن بعد ، سال 1280:

مرد: واسه من می‌خوای بری مدرسه درس بخونی؟! می‌كشمت تا برات درس عبرت بشه! یه بار كه مردی دیگه جرات نمی‌كنی از این حرفا بزنی! تو غلط كردی! تقصیر من بود كه گذاشتم این ضعیفه بهت قرآن خوندن یاد بده! حالا چی؟

زن: آقا ، آروم باشین. یه وقت قلبتون خدای نكرده می‌گیره‌ها! شكر خورد. دیگه از این شكرها نمی‌خوره. قول میده!

مرد (با نعره حمله می‌كنه طرف دخترش): من باید بكشمت! تا نكشمت آروم نمیشم! خودت بیای خودتو تسلیم كنی بدون درد می‌كشمت!

زن: وای آقا تو رو خدا از خونش بگذرین. منو به جای اون بكشین!

(بالاخره با صحبتهای زن ، مرد خونه از خر شیطون پیاده می‌شه و دختر گناهكارشو می‌بخشه!)

زن: خدا شما رو تا ابد واسهء ما نگه داره.

یك قرن بعد از اولین رویداد ، سال 1330:

مرد (بعد از گرفتن كمی زهر چشم و شكستن چند تا كاسه كوزه!): چی؟! دانشسرا؟! (همون دانشگاه خودمون). دخترهء چشم سفید حالا می‌خوای بری دانشسرا؟! می‌خوای سر منو زیر ننگ كنی؟ مردم از فردا نمیگن آقا رضا غیرتت كو؟! فاسد شدی برا من؟ شیكمتو سورفه (سفره) می‌كنم!

زن: آقا ، تو رو خدا خودتونو كنترل كنین. خدای نكرده یه وخ (وقت) سكته می‌كنین!

مرد: چی میگی ززززززن؟! من اگه اینو امشب نكشم دیگه فردا نمی‌تونم جلوی این فسادو بگیرم! یه دانشسرایی نشونت بدم كه خودت كیف كنی!

(بالاخره با صحبتهای زن ، مرد خونه از خر شیطون پیاده می‌شه و دختر گناهكارشو می بخشه!)

زن: آقا الهی صد سال سایه تون بالای سر ما باشه.



ادامه مطلب


نوشته شده در تاريخ دوشنبه یازدهم آذر 1387 توسط ناز گل

یك خانم و یك آقا كه سوار قطاری به مقصدی خیلی دور شده بودند، بعد از حركت قطار متوجه شدند كه در این كوپه درجه یك كه تختخواب دار هم میباشد ، با هم تنها هستند و هیچ مسافر دیگری وارد كوپه نخواهد شد.

ساعتها سفر در سكوت محض گذشت و مرد مشغول مطالعه و زن مشغول بافتنی بافتن بود.

شب كه وقت خواب رسید خانم تخت طبقه بالا و آقا تخت طبقه پایین را اشغال كردند. اما مدتی نگذشته بود كه خانم از طبقه بالا، دولا شد و آقا را صدا زد و گفت: ببخشید! میشه یه لطفی در حق من بفرمایید؟

- خواهش میكنم!

- من خیلی سردمه. میشه از مهماندار قطار برای من یك پتوی اضافی بگیرید؟

- من یه پیشنهاد دارم!

- چه پیشنهادی؟

- فقط برای همین امشب، تصور كنیم كه زن و شوهر هستیم.

زن ریزخندی كرد و با شیطنت گفت:

- چه اشكال داره ، موافقم!

- قبول؟

- قبول!

- خب، حالا مثل بچه آدم خودت پاشو ، برو از مهموندار پتو بگیر. من خوابم میآد. دیگه هم مزاحم من نشو



نوشته شده در تاريخ دوشنبه چهارم آذر 1387 توسط ناز گل

1- محبت شدیدی كه صادقانه به تو ابراز میكردم


۲- دروغ و بی اساس بود و در حقیقت نفرت من نسبت به تو


۳- روز به روز بیشتر می شود و هر چه بیشتر تو را می شناسم


۴- به پستی و دورویی تو بیشتر پی میبرم و


۵- این احساس در قلب من قوت میگیرد كه بالاخره روزی باید




ادامه مطلب


نوشته شده در تاريخ شنبه دوم آذر 1387 توسط ناز گل
   درباره وبلاگ

   آرشيو مطالب

   آخرين مطالب

   نويسندگان

   موضوعات

   پيوند ها

   پيوندهاي روزانه


Blog Skin